اين قلعه محكم است و اين صد هزار نفر همه با قوت و قدرت بايد قدرى قلعهدارى نمود كه ايشان هم قدرى مستأصل شوند و بعد از آن به جنگ بيرون رفته آنچه حق تعالى تقدير كرده باشد به عمل آيد . پس غزالى اغلى قبول نموده بود كه فرهاد پاشا و شهسوار پاشا با آن سپاه گران آمده در پاى قلعه نزول نمودند . القصه مدت سه ماه در پاى قلعه نشسته و كارى نساخته و آذوقه نيز تمام شده و كار به جائى رسيده بود كه به گوشت شتر و اسب سپاه مدار « 1 » مىگذرانيدند .
فرهاد پاشا گفت كه ظاهرا بعضى مردم به گرفتن غزالى اغلى راضى نيستند و نان به شيخ اغلى قرض مىدهند و ذوالقدر پاشا دانست كه فرهاد پاشا اين سخن را با او دارد ؛ گفت كه بلى . مدت سه ماه است كه در پاى اين قلعه به عبث نشستهايم ؛ بايد صباح يورش به قلعه انداخته و اين قلعه را زير و زبر نموده . فرهاد پاشا او را تحسين نموده اما در دل ، ايشان با يكديگر صاف نبودهاند و قرار به يورش كرده تدارك [ 399 ] ديدند .
پس ذوالقدر پاشا حكايت يورش را نوشته به تيرى بسته در ميان قلعه انداخته كه ما را روزگار به دوستى اوجاق شيخ صفى و شما بدنام كرده است و صباح يورش به قلعه خواهند انداخت و سپاه ما تير را از بالاى قلعه به دو زرع بلند خواهند انداخت ، شما نيز به جانب سپاه احتياط نموده تير و تفنگ بيندازيد .
چون تير را برداشته و به نزد غزالى اغلى آورده خواندند ؛ خوشحال گرديده قدغن نمود كه تير به سپاه ذوالقدر نيندازند و على الصباح فرمود كه پنج - هزار نفر از بالاى برج قلعه ايستاده به جنگ مشغول باشند و باقى سپاه را برداشته از قلعه بيرون آمده جنگ درپيوست و داد مردانگى مىدادند و قريب ده هزار نفر از سپاه روم را به قتل آوردند . القصه تا عصر روز جنگ كرده و شصت هفتاد هزار نفر از سپاه غزالى اغلى كشته گرديده بودند . اما بفرمودهء ذوالقدر پاشا در خفيه سپاه او
هامش
( 1 ) - اصل : مدارا .