پس خواندگار در ميان دريا با فرنگ در جنگ بود كه عريضهء مصطفى - پاشاه رسيده با فرنگ گرگ آشتى كرده چون به خشكى رسيد ، كه خبر آوردند كه علاء الدولهء ذوالقدر به آماسيه آمده و آذوقه را سوخته و مصطفى پاشا را به قتل آورده . خواندگار بسيار بىدماغ شده به بديع الزمان ميرزا فرمودند كه ببينيد مردم چه كم فرصتى مىكنند ؟
بديع الزمان ميرزا عرض نمود كه بايد حضرت خواندگار بر سر علاء - الدولهء ذوالقدر تشريف برده آذوقه را به « 1 » آن چه در اين عرض مدت از والد حضرت خواندگار و سلطان قانصو به حيله و تزوير گرفته از او بازخواست نموده و او را به جزا رسانيده و در آماسيه قشلاق فرموده ، در اول بهار از آن جا كوچ فرموده به جانب آذربايجان رفته ، نورعلى خليفه را نيز به جزاى عمل خود گرفتار كرده ، خزانههائى كه او برده است به دست آورده . پس خواندگار را اين سخن مقبول طبع شده و از آن جا كوچ فرموده به جانب آماسيه روانه گرديد .
چون به حوالى آماسيه رسيده بود ، مردم آن جا به استقبال بيرون آمده ، خواندگار فرمودند كه آذوقه اين قدر مانده است كه در اين زمستان سپاه را كفاف باشد ؟
مردم عرض نمودند كه زياده بر آنست كه در انبارها مانده است . پس خواندگار تمامى سپاه روم را كه يك صد هزار كس بودند ، مواجب و انعام داده و تدارك نموده و از آن جا كوچ فرموده به ارادهء جنگ علاء الدوله روانه گرديد .
چون خبر به علاء الدوله رسيد ، فرمود كه ريش سفيدان ذوالقدر حاضر شده گفت اى ياران ، روزگار بىوفا را مشاهده كنيد كه سلطان سليم پدر او سلطان - بايزيد بود ، هميشه باج و خراج به من مىداد به جنگ من آمده و مرا بىكس ديده .
تعصب از دين است . نوعى مكنيد كه سپاه را به كشتن دهيد ! پس ريش سفيدان گفتند كه خاطر جمع بوده باشيد كه آن چه لازمهء خدمت و بندگيست تقصير
هامش
( 1 ) - ( با ) .