زمان ميرزا را به هرات شنيده بود ؛ يكى از مردم آن جا را به خدمت زينل خان فرستاده پيغام داد كه مگر از اين ده هزار نفر ترسيدهاى كه در قلعه را محكم كردهاى ؟
به هر حال دروازه را گشوده هفت صد هشت صد كسى بيرون بيائيد كه ان شاء الله تعالى شكست به ايشان خواهيم دادن . زينل خان در جواب گفته بود كه ديو سلطان به راهى كه اراده دارد برود و به كومك ما نيايد . پس ديو سلطان از آنجا روانه گرديده به خدمت نواب كامياب آمده به شرف پابوس مشرف گرديده ، از آمدن جانى بيگ و عبيد خان و آنچه گذشته بود ، به خدمت آن حضرت عرض نمود و تيرها كه بر بدن او خورده بود ، همراه آورده به نظر كيميا اثر گذرانيده و آن حضرت او را تحسين بسيار نموده ، به عوض هر تير خلعتى به او شفقت فرمود . ديو سلطان عرض نمود كه محمدى خان ولد على شكر خان را با سيرت قزلباش در بلخ گذاشته آمدهام كه كومك به بنده شفقت فرمائيد كه رفته او را از دست سپاه اوزبك « 1 » خلاص نمائيم .
حضرت ظل اللهى فرمودند كه نواب ما ديگر شما را به بلخ نخواهم فرستاد و سپهسالارى ايران را با بيگلر بيگى ديار بكر از كنار آب درنا تا خوى و سلماس به شما شفقت فرمودهايم ؛ به شرط آن كه مداخل ديار بكر خرج يوميهء عبد اللّه خان ولد قراخان بوده باشد ، و چون محمود سلطان مرد پيريست و در آن سرحد كار او نيست ، شما را للهء عبد اللّه خان فرموديم [ 378 ] كه او را تربيت نمائيد .
پس ديو سلطان را تاج و طومار و اسب و زين مرصع و خلعت پادشاهانه شفقت فرموده و مرخص نمودند كه روانهء ديار بكر گردد . و ديو سلطان به پابوس مشرف شده روانهء ديار بكر گرديد .
اما چون جانى بيگ سلطان و عبيد خان بلخ را محاصره نموده بودند ؛ جاسوسى به ايران فرستاده بودند كه خبر بياورد . پس جاسوس آمده خبر به جهت ايشان آورد كه شيخ اغلى به صحت و سلامت در دار السلطنهء تبريز مىباشد . پس جانى بيگ -
هامش
( 1 ) - اصل : اوزبيك .