الخير خان چون آن گرد و خاك را ديد ، گفت چه واقع شده كه خبر رسيد كه بيروم آتاليق بر دست دورمش خان كشته گرديده و سپاه بسيار را به قتل آوردهاند و نزديك شده است كه شكست بر سپاه افتد .
ابو الخير خان سراسيمه گرديده خود ارادهء ميدان نموده بود كه آتاليقان و ريش سفيدان عرض نموده كه ما را به دست خان كلان به كشتن « 1 » خواهيد دادن و به اقبال شيخ اغلى كسى برنمىآيد ، و نصف سپاه كشته شدهاند و قزلباش نيم فرسخ از دست راست و دست چپ گذشتهاند .
اما چون قدرى گرد و خاك فرو نشست ، كه در اين وقت علم
« نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ »
به نزديك رسيده و ريش سفيدان مانع به « 2 » ميدان رفتن ابو الخير خان بودند . آخر - الامر لا علاج شده ابو الخير خان روى به فرار نهاده بود ، كه حضرت ظل اللهى دست به قبضهء شمشير حضرت صاحب الامر كرده و ماديان منصور بيگى را برانگيخته ، فرياد برآورد كه اى ترك خيرهسر به كجا خواهى رفتن ؟
ابو الخير خان چون به عقب نظر كرده ، ديد كه نواب ظل اللهى با آن فرّ و و شكوه دست به شمشير رسيده ، تا رفت كه فكرى نمايد كه نواب گيتى ستان رسيده و يا على مدد گويان ، همچو تيغى بر فرق ابو الخير خان نواخت كه تا دوال كمرگاهش از هم شكافته از اسب در غلطيد ، كه شكست در ميان اوزبك دشتى افتاده و خيمه و خرگاه و اسباب و اموال به جاى گذاشته فرار اختيار نمودند .
و چون عبيد خان از شانه بين خود ، شكست سپاه را معلوم نموده بود ، پيشدستى نموده به اتفاق محمد تيمور خان و جانى بيگ سلطان ، هراسى روى داده در دم سپاه خود را برداشته هنوز سى هزار اوزبك دشتى در اين طرف بودند كه ايشان از آب جيحون گذشته جسر را قطع نمودند ؛ و حضرت ظل اللهى [ فرمود ] كه سر ابو الخير -
هامش
( 1 ) - اصل : كشته .
( 2 ) - اصل : مانع شدن بميدان .