ايلغار نمانده و اين مردم ما را فرصت چيز خوردن هم نمىدهند ؛ گويا اين روش را از قزلباش ياد گرفتهاند . پس كس به خدمت بابر پادشاه فرستاد كه ما را با تو كارى نيست ، تو از ما چه مىخواهى ؟ گويا بر لوح قضا چنين نوشته است كه نكبت در اوجاق شيخ صفى راه يافته است و از قضا چارهاى نيست ؛ حال دست از ما برداشته بگذاريد ما را كه به طرفى روانه شويم .
بابر پادشاه گفت كه به عبيد خان بگوى كه تا سر تو را برندارم مراجعت نخواهم كردن .
چون عبيد خان اين سخن بشنيد ، گفت كه من بعد زندگى به كار نمىآيد ، مىبايد از سر خود گذشته جنگ كرد . اما از پنج هزار كس او دو هزار كس « 1 » در ميان فلانه گودال رفته ايستاده و دو هزار نفر ديگر را در برابر سپاه جغتاى گذاشته فرمود كه در جنگ بوده باشند و هر گاه جنگ درگيرد ، عنان گريز برگردانيده رو به طرف گودال فرار نمايند ، تا من نيز از آنجا « 2 » عطف عنان نموده و درآمده شايد علاجى كرده شود .
پس صفوف جدال و قتال آراسته گرديده ريختند در ميان همديگر ، كه سپاه اوزبك تاب مقاومت نياورده روى به گريز نهادند . اما بابر پادشاه بنا بر عادت پيش كه خود به ميدان مىرفت ، امروز در پاى علم حركت ننموده گويا دلش چنين گواهى داده بود . كه عبيد خان چون سپاه خود را گريزان ديده ، از كمينگاه مثل اجل ناگهان بيرون آمده روى به بابر پادشاه گذاشته بود ، كه بابر پادشاه ديد كه عبيد خان با هزار نفر رسيد ؛ او نيز با چهارصد نفر كه همراه داشت ، از آنجا كه دليرى او بود ؛ روى به عبيد خان گذاشته در حملهء دويم و سيوم و چهارم صد كس او او را به قتل آورده ، كه سپاه جغتاى نيز در آن جنگ گاه جمعى از سپاه اوزبك
هامش
( 1 ) - اصل : كس را سپاه جغتاى در ميان .
( 2 ) - عبارت ناقص است و « هزار نفر از سپاه اوزبك كه با عبيد خان در كمين بودهاند » ناگفته مانده است .