مىآورد ، و جوانان شاملو به ضرب نيزه اوزبك را از خانهء زين برداشته بر فرق ديگرى مىزدند و به يك ضرب دو نفر را به قتل مىآوردند .
القصه در حملهء دويم و سيوم دو هزار نفر اوزبك را به ضرب نيزه به قتل آورده بودند .
چون تاجلو بهادر آن مردانگى از سپاه قزلباش ديده ، انگشت حيرت به دندان گزيده كه در آن وقت سارو اغلان سر راه بر دانه سلطان گرفته گفت كه اى رافضى مگر تو در جوانى چه بودهاى كه درين پيرانه سر چنين بيداد كنى ؟ و دست به تير كرده و شست كنده بود كه سلطان آن تير را از خود گذرانيده و دست به نيزه كرده كه جان وفا ميرزا به شاهى بيگ خان گفت كه ملاحظه فرمائيد كه سارو اغلان و آن مرد پير قزلباش چگونه با هم نبرد مىنمايند ، كه دانه سلطان همچنان نيزه بر پهلوى سارو اغلان زده كه از پهلوى ديگر او سر بيرون آورده و قوت كرده سارو اغلان را از روى زين برداشته چنان بر زمين زده كه تمام استخوانهاى او سر بيرون آورده و مثل توتيا گرديد و مركب بر روى نعش او دوانيده .
چون شاهى بيگ خان آن ضرب دست را ديده ، به جان وفا ميرزا گفت كه حق به جانب تو بوده كه به جنگ قزلباش نرفتهاى . پندارى كه اين طايفه آدم نيستند . مهدى آتاليق و رستم « 1 » بهادر و نور محمد سلطان ، سپاه برداشته از قلعه بيرون آمده بودند كه از سپاه تاجلو بهادر هفت صد نفر زنده مانده آن نيز زخم - دار گرديده بودند كه ايشان خود را به سپاه قزلباش رسانيده جنگ در گرفته بود ، كه ميرزا محمد طالش با سپاه و از عقب حسن بيگ حلواچى اغلى نيز [ 239 ] با دو هزار نفر رسيده و با سپاه اوزبك حملهآور گرديده اكثرى از ايشان را به قتل آورده كه در آن وقتجوئى بهادر ، غافل تيرى بر سينهء دانه سلطان زده كه
هامش
( 1 ) - اصل : بمهدى اتاليق و برستم .