سپاه قزلباش داديم ، هرات و كل خراسان از ما خواهد بود ؛ و الا [ اگر ] شيخ اغلى سپاه ما را شكست دادند ، كل خراسان از ايشان خواهد بود . حال بنده در خدمت نواب خان بوده باشم بهتر خواهد بود . شاهى بيگ خان قبول نموده كه در اين وقت جاسوس آمده خبر آورد كه شيخ اغلى از آب محمودآباد « 1 » گذشته عازم اين طرف است و دانه سلطان علمدار باشى پيشخانه را مىآورد و اين است كه به پاى قلعه رسيدهاند . و شاهى بيگ خان نيز در بالاى برج ديد كه دانه سلطان با هفت صد نفر قزلباش پيشخانه را مىآورد مىخواهند كه بر سر پاى كنند ؛ به جان وفا ميرزا فرمود كه مدتى شده كه جنگ قزلباش و سپاه اوزبك را مشاهده نفرمودهايم .
دوازده هزار نفر برداشته به جنگ اين قليل سپاه قزلباش بيرون رويد كه نواب ما آداب جنگ ايشان را ملاحظه فرمائيم .
جان وفا ميرزا عرض نمود كه بنده به قدر حصهء خود با قزلباش جنگ كردهام ؛ نهايت تاجلو بهادر و سارو « 2 » اغلان استدعا دارند [ 238 ] كه در حضور نواب خان با سپاه قزلباش جنگ كنند كه نواب خان تماشا فرمايند . شاهى بيگ خان سه هزار نفر به تاجلو بهادر و سارو اغلان داده مرخص فرموده و ايشان سپاه برداشته و از قلعه بيرون آمده در برابر سپاه قزلباش صف كشيده ايستادند .
اما چون دانه سلطان سپاه اوزبك را ديده ؛ اخى سلطان ولد خود را طلب نموده وصيت كرده كه بايد جان خود را در خدمت مرشد كامل فدا نموده در هيچ كار خود را معاف نداريد كه من مىدانم كه ازين دودمان خلافت نشان چه كرامتها و معجزه ديدهايم و حال بايد كه پاى علم مرا نگاه داريد كه من مىدانم كه درين جنگ كشته خواهم شد . و بعد از وصيت نيزه را در ربوده خود را در ميان سپاه اوزبك انداخته نيزه بر پهلوى هر كس كه مىزد از پهلوى ديگرش سر بيرون
هامش
( 1 ) - نهر قريهء محمودى كه از آنجا تا شهر سه فرسخ مسافت است . ( حبيب السير ص 510 ) .
( 2 ) - اصل : سارى .