بود ، كه سپاه اوزبك جمعى كثير از مردم شهر و سپاه او را به قتل آورده بودند و محمد خان سراسيمه گرديده خواست كه به طرفى فرار نمايد كه بياقو بهادر رسيده به يك چوبهء تير محمد خان را به قتل آورده و شهر كرمان را تاخت و تاراج نموده بعد از آن احوال ايل افشار پرسيده ، گفتند كه در شش فرسنگى در ييلاق رفته نشستهاند .
جان وفا ميرزا به بياقو بهادر گفت كه من شش هزار نفر برداشته به تاخت يزد مىروم و شما بر سر ايل افشار رفته مال ايشان را تاخت نموده زنان و فرزندان ايشان را اسير كرده به شهر بياوريد تا من از يزد مراجعت نمايم .
بياقو بهادر گفت كه در يزد سپاه جمعيت دارند و رفتن شما را مصلحت نمى - دانم « 1 » . جان وفا ميرزا گفت كه من احوال معلوم نمودهام كه موسى بيگ شاملو ملازم حسين بيگ للهء شيخ اغلى داروغهء يزد است و سيصد نفر قزلباش بيش ندارد . چون بياقو بهادر اين بشنيد ، گفت كه روانه شويد ، اما در هر كار هوشيار بوده زود مراجعت نمائيد .
اما چند نفر از ايل افشار كه در شهر بودند در آن شب از آمدن سپاه اوزبك و به قتل آمدن محمد خان خبردار شده بودند « 2 » خود را در ميان ايل رسانيده و احوال سپاه اوزبك را به ريش سفيدان ايل گفته ، ايشان يك نفر را به جانب يزد به نزد موسى بيگ و شاه نعمت اللّه فرستاده و مال و اسباب خود را به جاى گذاشته [ 218 ] زنان و فرزندان خود را برداشته به طرفى بيرون رفته بودند كه روز ديگر بياقو بهادر به آنجا رسيده تمامى اموال جماعت افشار را برداشته مراجعت نمود . اما در سر راهها هر جا دهى و آبادانى بوده مال ايشان را تاخت و غارت نموده زن و فرزند ايشان را اسير كرده داخل كرمان گردانيدند . و جان وفا ميرزا از كرمان ايلغار نموده چون به دروازهء شهر يزد رسيده بود ، دروازه را بسته ديد
هامش
( 1 ) - اصل : مصلحت نيست نميدانم .
( 2 ) - ظاهرا كلمهء « بودند » زايد است .