به كار مىآيد غيرت است . يعقوب گفت كه مگر من مىگويم كه فرار بايد كرد ! من مىگويم كه بايد اول قدرى راه فرار نموده تا اين قدر كه از تنگناى دره بدر رويم و بعد از آن مراجعت كرده در ميدان گشاده داد دل ازين جماعت گرفته شود . حسن بيگ گفت خوب است . پس جنگ بگريز كرده روى به عقب گذاشتند .
الوار چون ديدند كه قزلباش مراجعت كردند ، ايشان از فراز كوه به زير آمده كه اموال قزلباش را كسيب كنند . چون به ميدان گشاده آمدند كه سپاه قزلباش بزن بزن بر جان الوار انداخته در اندك فرصتى چهار هزار الوار را به قتل آوردند و حسن بيگ ازين فتح محظوظ « 1 » شده در همان وقت عريضهاى به خدمت نواب [ 113 ] گيتى ستان نوشته و اين فتح را به اسم يعقوب بيگ عرضه نموده فرستاد .
چون عريضهء حسن بيگ به نظر كيميا اثر رسيد ، تحسين يعقوب بيگ فرموده او را يعقوب سلطان لقب داده و سراپاى خلعت و اسب و زين و لجام مرصع از براى حسن بيگ و يعقوب بيگ شفقت فرموده و ميرزا محمد طالش را با دو هزار كس به كومك حسن بيگ فرستاد .
اما چون ملك شاه محسن در مرتبهء اول كه چند نفر قزلباش را سر و دست شكسته به قتل آورده بود ، در همان دم مژده از براى ملك شاه رستم فرستاد كه اين چنين بلائى بر سر قزلباش آوردهام كه معلوم نخواهد بود كه احدى ازين غرقاب بلا بيرون توانند رفتن .
اما ملك شاه رستم در فكر بود كه سپاه بسيار جمع نموده روانه شود . و چون اين خبر شنيده خوشحال شده به اندك مايه مردمى روانه شده و خلعتى پيش از آمدن به ملك شاه محسن فرستاده .
و اما ملك شاه محسن چنان فرار نمود كه نتوانست پاىبند نمايد و حسن
هامش
( 1 ) - اصل : محفوظ .