آمده در برابر . حسن بيگ نيز با سپاه نصرت شعار سوار شده و دهنهء دره را گشاده روى به جماعت الوار گذاشته در وهلهء اول و دويم به قريب پانصد شش صد نفر ايشان را از پاى درآورده و دست از جنگ برداشته داخل دره گرديدند . پس جماعت الوار گفتند كه اگر چه ما را فريب دادهاند اما جنگ كردن با ايشان [ صرفه ندارد ] صرفهء ما ، در عقب نشستن است . بيائيد تا چند فرسخ كوچ كرده به عقب رفته و ايشان كوچ كرده به عقب ما خواهند آمد . پس ما نيز مراجعت كرده سر راه ايشان را خواهيم گرفت و از قلهء كوه به ضرب سنگ كارسازى ايشان خواهيم كرد . چون ملك شاه محسن دانست كه ريش سفيدان الوار راست مىگويند كوچ كرده به عقب رفتند .
چون اين خبر به حسن بيگ رسيد ، او جاسوس فرستاده « 1 » كه مشخص نمايد كه ايشان رفته يا نه . جاسوس رفته و همه جا همراه ايشان بوده و خبر آورد كه ايشان تا ده فرسخ رفتهاند . پس حسن بيگ كوچ فرموده سوار شدند . ريش سفيدان قزلباش به او گفتند كه نرفتن ما بهتر [ است و صرفهء ما ] در نرفتن مىباشد . سبب آنكه مطلب آن جماعت آن است كه ما را به جاى تنگناى كشيده جنگ كنند .
حسن بيگ قبول نكرده چون چهار پنج فرسخ راه رفته بودند ، كه از فراز كوه صداى بوق لرى و نقاره و كوس بلند شده ، قزلباش دانستند كه جماعت الوار مكر كردهاند و از يك طرف دره درآمده سر راه ايشان را گرفته شروع در جنگ كردند و بسيارى از مردم قزلباش را سر و دست شكسته و برخى نيز به قتل آمده و از سپاه الوار كسى تلف نشده بود .
پس يعقوب برادرزادهء حسن بيگ كه در سن چهارده سالگى بوده و جوان شجاع و دلاورى بود ، او گفت كه بيائيد تا مراجعت نمائيم كه قزلباش تلف خواهد شد .
حسن بيگ به او گفت كه زنهار بىغيرتى مكن كه چيزى كه در دنيا و آخرت
هامش
( 1 ) - اصل : كه نيز .