حسن بيگ فرمود كه ما شنيدهايم كه دهنه دره راه را گرفتهايد و كسى را راه نمىدهيد .
ملك شاه محسن گفت كه ما آمدهايم اگر شما ارادهء ولايت ما داشته باشيد ، شما را راه نداده نگذاريم و الا شما را با ما كارى نباشد ، از راهى كه آمدهايد بيائيد و بگذريد .
پس حسن بيگ اگر چه جاهل بود ، اما كاردان بود . دانست كه چون ايشان دهنهء دره را دارند جنگ بىصرفه است ، گفت كه ما را با شما كارى نيست . ملك - شاه محسن لر كس فرستاده گفت كه هر گاه شما [ را ] ارادهء جنگ نيست آمده بگذريد . پس حسن بيگ فرمود كه اگر راست مىگوئيد بفرمائيد تا سپاه شما به قدر چهار پنج فرسخ از دهنهء دره دور شوند تا خاطر مردم ما جمع شده از دره عبور نمايند . ملك شاه محسن فرمود كه تا سپاه به قدر يك فرسخ به عقب روند .
پس حسن بيگ با سپاه سوار شده داخل دره گرديد و چون ملك شاه محسن « 1 » به قدر يك فرسخ راه رفته بودند ؛ ريش سفيدان روزگار ديدهء الوار ، گفتند كه مبادا ارادهء جنگ داشته باشند و دهنه را از دست داده باشيم از هيچ طرف آذوقه به ايشان « 2 » نمىرسد و چون ايشان داشته باشند آذوقه از براى ايشان مىآيد . پس ملك شاه دانست كه جماعت الوار راست [ مىگويند ] پشيمان شده مراجعت كرد .
چون قدرى راه آمده ، ديدند كه از دو طرف كوه خيمه و سراپرده بر سر پا كردهاند .
آه از نهاد ملك شاه محسن بر آمده گفت ديديد كه ما را چه قسم بازى دادند !
ريش سفيدان الوار او را سرزنش داده گفتند كه حال ما را [ 112 ] صرفه جنگ نيست . جهت آنكه ميدان وسيع را ايشان دارند و اسبهاى ايشان به دو به ضرب نيزه پيادههاى ما را از روى زمين برمىدارند .
ملك شاه محسن قبول ننموده فرمود كه با ايشان جنگ خواهيم كرد پيش
هامش
( 1 ) - اصل : رستم .
( 2 ) - مقصود شما است .