تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
گفت كه راه ما را نزديك كرده و از هر دو طرف طلايهء لشكر بيرون كرده چون صبح شد ، آن دو درياى لشكر از جاى در آمده چنان جنگى مردانه مىكردند كه ملك از دريچهء فلك سر بدر آورده تماشا مىكرد . القصه جنگ مغلوبه شد جمعى كثير به قتل آمده و در آن جنگ مغلوبه عبدى بيگ چندين زين خالى نموده كه در آن اثنا حسين بيگ پسر صارم خان ، غافل تيرى بر پهلوى عبدى بيگ زده كه از روى مركب در غلطيده چون دورمش خان بديد ، مركب جهانيده آن چنان شمشير بر فرقش نواخت كه تا روى نافش درهم شكافت . اما چون صارم خان پسر را كشته ديد ، مركب جهانيده سر راه بر دورمش خان گرفت و شمشير چنان بر قبهء سپر خان نواخت كه سپر را درهم شكافته به قدر دو انگشت نيز بر فرق خان نشست . اما چون عبدى بيگ كشته شد و دورمش خان زخمدار گرديده قزلباش را دل از دست رفته ، خان خيال نمود كه اگر عنان بگرداند ، يك نفر زنده بدر نخواهند رفت . پس زخم سر را بسته سردارى نموده و جوانان شاملو دادمردى و مردانگى مىدادند و دورمش خان را در ميان گرفته بودند . صارم خان كرد مثل بلاى مبرم در ميان مردم افتاده و بر هر كس كه شمشير مىزد كارش را مىساخت . و اما منتش سلطان ديد كه ديگر كسى نيست كه سر راه تواند به صارم خان بگيرد ، و او روى به پاى علم نهاده بود و اگر خود را به دورمش خان رساند ، او جوانى با غيرت است و فرار نخواهد كرد و زخمدار هم هست ، درين خيال بود ديد كه صارم به پاى علم رسيده چند كس را به قتل آورده كه منتش سلطان لا علاج شده مركب از جاى برانگيخته و سر راه به صارم گرفته گفت كه اى گبر بىحيا چه بيداد است مىكنى ؟ صارم نگاه كرده جوانى را ديده بالا بلند و قوى بازو پرسيد كه تو چه كسى و چه نام دارى ؟ گفت كه مرا منتش سلطان مىنامند « 1 » . صارم خان
هامش
( 1 ) - اصل : مينام‌اند .