بيايند ، زنهار كه مهلت به او نداده ، [ اگر ] درين دو سه روز دختر او را گرفتى فبها كه شاه نعمت اللّه هوادار تو خواهد بود ، و الا لشكر قزلباش خواهد رسيد .
پس محمد كرهى برخاسته به خانهء شاه نعمت اللّه آمده گفت كه اى شاه ، چرا ما را به غلامى خود قبول نمىكنيد و دختر خود را به عقد ما در نمىآوريد ، اگر دختر به ما « 1 » خواهى داد ، خوب . و الا كارى مكنيد كه ما را ياغى خود كنيد .
شاه نعمت اللّه ديگر باره سراسيمه شده گفت كه آنچه گفتهايم خلاف نيست ، نهايت هر كارى صبر دارد . شما بايد صبر كنيد كه تا تدارك ديده شود . محمد گفت كه سه روز ديگر آمده دختر را مىخواهم . شاه التماس بسيار نموده به ده روز قرار داده .
اما چون محمد به خانهء خود رفت و شاه نعمت اللّه به اندرون خانه آمد ، والدهء دختر او را بسيار بىدماغ ديد ازو سبب بىدماغى پرسيده ، حكايت بالتمام نقل كرد .
آن ضعيفه گفت كه در روز اول كه دختر از تو مىخواست ، چرا كس به خدمت پادشاه ايران نفرستاديد كه آن شهريار ، كس فرستاده علاج او را بكنند . پس شاه - نعمت اللّه دانست كه او راست مىگويد ، در همان دم عريضهاى نوشته غلام خود را روانهء خدمت نواب اشرف نموده .
اما چون ده روز وعده تمام شد ، محمد كرهى فرمود كه سادات و قضات و فضلا و كدخدايان را تمام حاضر كردند و تنقلات در مجلس آورده فرمود كه خطبهء عقد بخوانند .
پس شاه نعمت اللّه لا علاج شده به قاضى التماس نموده گفت بگوئيد امروز ساعت ندارد و در روز ديگر ساعت بسيار خوب است . « 2 » محمد كرهى گفت كه خطبه
هامش
( 1 ) - اصل : بمانيز .
( 2 ) - جملهاى مبنى بر قبول كردن قاضى ، التماس شاه نعمت اللّه را از قلم انداخته است . در نسخهء كتابخانهء سپهسالار ، مطلب نوعى ديگر است و دختر عقد شده و عروسى نكرده است .