عاكفان جاه و جلال رسانيده كه بايد كسى به نزد على كيا فرستاد كه او را نصيحت كند كه شايد در دولت و سعادت بر روى خود مفتوح ساخته و از قلعه به زير آيد .
آن حضرت فرمودند كه من هيچ احدى را به جهت خون الياس بيگ امان نمىدهم مگر كسى كه اطاعت كند ! تو خود كس به نزد او بفرست تا او را نصيحت كند .
پس حضرت نجم ، زرگرانه دو كلمه به على كيا نوشت به اين مضمون كه چرا خود را به آتش برادرت مىسوزانى ؟ در ميانهء تو و قزلباش دعوى نيست و ما دعويى كه داريم به حسين كياى چلاوى است به سبب خون الياس بيگ . زنهار الف زنهار كه سخن مرا بشنوى [ 77 ] و رحم بر خود و كسان خود بكن و به استحكامى اين قلعه از راه بيرون مرويد كه اين قلعه را به يك يورش بر خاك زمين برابر خواهند نمود .
چون نامه به نزد على كيا رسيد ، در جواب نوشت كه آنچه نوشته بوديد همه معقول است تا قسمت چه كار كند و الدعا . و آن فرستاده را مرخص نموده .
چون پيغام على كيا « 1 » را حضرت امير نجم به عرض رسانيد ، فرمود كه اسباب يورش را سرانجام نمايند . اما غازيان قزلباش بىدماغ از آن يورش بوده جبرا اراده نمودند .
و اما نواب گيتى ستان چون متوجه آن حصار شده مشاهده نمودند كه درين جنگ سپاه تمام كشته خواهند شد و صرفه درين جنگ نديده فرمود كه سپاه مراجعت نمايند . پس آن حضرت دست به دعا برداشته گريه و زارى مىكرد و مناجات به درگاه قاضى الحاجات مىنمود و در آن وقت آن حضرت را سنه روى نموده و در ميان خواب و بيدارى يكى از حضرات ائمهء معصومين عليهم السلام « 2 »
هامش
( 1 ) - اصل : اميركيا .
( 2 ) - اصل : عليه السلام .