حسين كيا فرستاده ، او چون اين خبر را شنيده ، سپاه ديوساران مازندران را و رستمدار را برداشته ، در هيچ جاى عنان نگاه نداشت تا به قلعهء ورامين رسيد و حصار قلعه را در ميان گرفت « 1 » .
چون الياس بيگ اين خبر را شنيده ، با سيصد نفر كه همراه خود آورده بود چهارصد نفر ديگر كه در قلعه بودند ؛ آن هفتصد كس را برداشته و در قلعه را گشوده به جنگ ايستاده و لشكر حسين كياى را در وهلهء اول چنان صدمهاى نمود كه شكست افتاده بود كه در اين وقت مراد بيگ تركمان با بيست هزار كس رسيده جنگ در پيوست و الياس بيگ آن شجاع زمان ، خود را زد بر آن سپاه انبوه و جمع كثير را به قتل آورده چون از آن هفتصد نفر دويست نفر در قلعه بودند ، و پانصد نفر را جنگ بيست هزار نفر بىصرفه بود ، الياس بيگ سپاه را جمع نموده و جنگ گريز كرده خود را به قلعه رسانيده .
اما چون حسين كيا مازندرانى بود ، جهلش برين داشت كه تا الياس بيگ را به قتل نياورم از اينجا حركت نخواهم نمود كه تا مردم بگويند كه حسين كياى با بيست هزار نفر به جنگ الياس بيگ رفت و شكست خورد ، با وجود آنكه الياس بيگ پانصد نفر داشت .
حاصل حسين كياى آمده با سپاه بسيار در پاى حصار نشست . چون دو سه روزى برين گذشت . الياس بيگ در شب ، يك صد و پنجاه نفر را برداشته ريخت به اردوى حسين كيا . جنگ در گرفت و پانصد نفر را به قتل رسانيد و جمعى كثير را مجروح ساخته مراجعت نمود . و از استماع اين جنگ آتش به جان آن سگ راه يافت هوشيار گرديده . ديگر باره الياس بيگ در شب سيوم از قلعه بيرون آمده از طرف صحرا و خود را ميرزا ناميده در ميان لشكر ايشان افتاد . مىكشتند ، مىبستند ، تا ايشان سوار مىشدند و مشعلها روشن مىكردند كه او از ميان بيرون
هامش
( 1 ) - اصل : گرفته .