نخواهند رفت .
چون پيغام كدخدايان به او رسيد ، سراسيمه شده خواست كه سوار شده بر سر خانهء منصور بيگ آمده جماعت پرناك را سياست كند كه در آن وقت كدخدايان كس به نزد او فرستادند كه بفرمائيد جماعت تركمانان از سر خانهء منصور بيگ برخاسته بيايند و اگر نه به طريق محمد كرهى دست تو را بسته به استقبال پادشاه جم جاه خواهيم فرستاد .
چون او اين خبر شنيده واهمهناك گشته در فكر فرار نمودن افتاد و فرمود كه جماعت تركمان از سر خانهء منصور بيگ برخاسته بيايند .
اما جاسوسان خبر آوردند كه الياس بيگ حلواچى اغلى سه هزار كس برداشته روانهء اين صوب شدهاند . چون اين خبر به سمع آن نامدار رسيده لاعلاج شده با اعيان و كوچ خانهء خود به جانب قلعهء سلاسل روانه شدند .
اما چون روز ديگر كه الياس بيگ و منصور بيگ به تنگ اللّه اكبر رسيدند ، منصور بيگ در فكر عيال و اطفال خود بود و كسى نمىآمد كه احوال بپرسد .
اما خود فكر مىكرد كه من يقين مىدانم كه هر كس جان در راه اوجاق شيخ - صفى داد ، البته پشيمانى نخواهد ديد . اما چشم به چهار طرف شيراز داشت كه شايد كسى بيايد و او احوال بپرسد .
اما الياس بيگ دانست كه او در چه خيال است به او گفت كه زنهار دغدغه به خاطر مرسان كه اگر بر سر سيرت تو بىسيرتى آمده باشد ، پس تو ما را مرد حساب مكن .
او گفت كه من مىدانم كه سلطان مراد چه قدر بد ذات است از قهر خزانهء خود ، خانهء مرا خراب خواهد كرد و زن و فرزند مرا به اسيرى خواهد برد .
اما خانهء « 1 » منصور بيگ [ 72 ] شخصى را فرستاده بودند كه حكايت چنين
هامش
( 1 ) - زن و عيال .