اما نواب خاقانى كس به نزد ارباب و اهالى و سادات عظام على الخصوص سادات حسينيه ميرزا محمد ولد ميرزا اشرف الدين و كدخدايان اصفهان فرستاد كه اگر تركمان با ما دشمن « 1 » باشند شما هم به اطاعت ما نمىآئيد « 2 » ؟ .
ايشان در جواب عرض كردند كه ما از ترس حاجى كوسج بيرون نمىتوانيم آمدن و اگر نه سر و جان و مال ما ، همه تعلق به ملازمان نواب كامياب دارد .
قاصد آمده جواب به عرض رسانيد .
نواب خاقانى مىخواستند كه يورش بفرمايد كه باز با خود فكر كرد كه اصفهان را به طلسم ساختهاند و اين امر از پيش نخواهد رفت . پس فرمود سيبه پيش برده در كار باشند .
اما سلطان مراد قدغن نموده بود كه كسى از محالات آذوقه به اردوى معلى نبرند . در ميان اردوى گردون شكوه آذوقه بسيار تنگ شده بود ، چون به عرض رسيد مقرر شد كه كسى رفته رئيس يوسف را حاضر كند . چون به خدمت آوردند ؛ نواب خاقانى فرمودند كه اى پدر ، سپاه ما از تنگى آذوقه بسيار تعب مىكشند .
رئيس عرض نموده كه فقير را گمان اين بود كه از اطراف آذوقه مىآورند و اگر نه كى مىگذاشتم كه قزلباش آزار و تنگى بكشند .
پس رئيس چند انبار گندم و جو و ساير مأكولات آورده ريخت بر بالاى يكديگر و نواب خاقانى تحيتها و شفقتها كردند . بعد از آن فرمودند كه اى پدر ، مردم بلوكات چرا آذوقه نمىآورند ؟ رئيس عرض نمود كه « 3 » چون سلطان مراد قدغن نموده است او [ و ] آن جماعت بىعقل را گمان آنست كه نواب گيتى ستان اصفهان را فتح نكرده خواهد رفت . اگر مقرر فرمايند ؛ فقير كس بفرستم و ايشان را خبر كرده به خدمت حاضر سازم . و رئيس از مردم خود يكى را فرستاد كدخدايان
هامش
( 1 ) - اصل : دوشمن .
( 2 ) - اصل : با طاعت ما نيائيد .
( 3 ) - اصل : رئيس عرض نمود كه مكرر تحرير شده بود .