شكاف به دست خود گرفته به عون عنايت آفريدگار ، روى توجه به سوى دشمن نهاده ، يسو بسته از تعاقب ميران اونك و سول مع سركردگان خاصهبردار با جماعت سرباز قادرانداز ، كوس و گوركه فرو كوفته را هى گرديد .
نظم
روان شد به كردار شير دلير * نهنگى به جنگ ، اژدهايى به زير
علمها كشيدند لشكركشان * پديد آمد از روز محشر نشان
بجوشيد هامون بلرزيد كوه * روان گشت لشكر گروها گروه
غريويدن كوس گردون شكاف * زمين را درافكند پيچش به ناف
سپاهى به كثرت فزون از حساب * به آيين فروزندهتر ز آفتاب
همه غرق فولاد آهن گسل * هژبران پيلافكن شيردل
و چون پادشاه زمان و صاحبقران دوران با سيلاب لشكر بىكران رو به آوردگاه آورده ، به دشمن نزديك رسيد و لشكر مخالف از پياپى رسيدند . لشكر منصور واقف گرديده ، صولت لشكر ظفر لوا را كه نهنگان درياى هيجااند ، بارها مىشنيدند و به معاينه بديدند ، دانستند كه قوهء مقاومت به اين لشكر تمام شوكت از حيّز امكان بيرون است . لاجرم سيلاب رعب و هراس در خانهء ثبات و تمكّن آنها راه يافته ، توقف نتوانيستند نمود . ناچار خيمه و خرگاه و اثاثهء بارگاه را همچنان در لشكرگاه جابهجا گذاشته از هر جانب جنگ و گريز انداخته فرار برقرار اختيار نمودند . چون ستارهء سحرى كه از طلوع مهر درخشان خاورى مضمحل و ناچيز گردد ، لشكر مخالف به اطراف هامون منتشر گرديده ، هزيمت غنيمت شماريده ، روى به گريز نهادند . لشكر فيروزى نشان به فرمان واجب الاذعان از عقب دشمنان تكاميشى كرد ، به تيغ عمرفرساى و به رمح روح ربا دمار از روزگار دشمن برآورد .