عاقبت زبان روزگار بر عساكر آن بلاد و ديار آيت
غُلِبَتِ الرُّومُ
برخواند و آن برّ و بوم را به خون بوم صفتان گرج و افرنج چون منقار طوطى سرخ گردانيد آن لشكرهاى جرّار روى بفرار نهادند و آن حشرها كه انگيختند همه گريختند و آخر الامر گردن بايزيد در چنبر نوايب روزگار افتاد و چون لشكرهاى او بهزيمت رفتند عساكر منصوره پيرامون او فروگرفتند و او را اسير گردانيده مقيّد كردند و اين خبر به حضرت امير صاحبقران رسانيدند مراسم شكر ايزدى بتقديم رسانيده بخضوع و خشوع و سجده و ركوع بدرگاه ذو الجلال جلّ جلاله تقرّب نمود و در مقام ابهت و جلال و مقرّ عزّ و كمال فرود آمده بيك لحظه كارها از طورى بطورى گشت و از گونهء بگونهء گرديد [ بيت ]
همى تا بگردانى انگشترى * جهانرا دگرگون شود داورى
اشارت عاليه نفاذ يافت تا او را به حضرت آوردند [ بيت ]
سرى كه گردن از امرت كشيد گردونش * بر آستان تو اكنون كشانكشان آورد
و چون نزديك رسيد عرق مكارم پادشاهانه در حركت آمد و حسن اخلاق خسروانه نهضت فرمود و امر كرد تا بند ازو برداشته او را به حضرت آوردند چنان كردند و چون ببساط بوس رسيد و در مقام عجز و مسكنت خود را باز ديد تقصيرات او را عفو كرده چنانچه عادت كريمان باشد جانب او را باعزاز و اكرام تلقّى كرد و در مقامى مغبوط پيش خود بنشاند و بر سبيل معاتبه فرمود اگرچه تقديرات الهى را چاره نمىتوان كرد و مقتضيّات فلكى را بسعى و كوشش ردّ و ردع ميسّر نمىشود زيرا كه [ بيت ]
هرچه بر لوح اوستاد براند * طفل در مكتب آن تواند خواند
امّا بحقيقت اين بد با خود خود كردى [ بيت ]
اگر بار خارست خود كشتهء * و گر پرنيانست خود رشتهء
بارها پاى از حدّ مرتبهء خود بيرون نهاده مرا بر ان داشتى كه طلب كينهء تو بر من واجب شود و با اينهمه بدان التفات نكردم و در مقام نصيحت آنچه وظيفهء مسلمانى باشد با تو بتقديم رسانيدم و پيغام دادم كه نمىخواهم كه عنقاى فرّخ لقاى علم دولت ما بر بوم روم سايه اندازد تا تو از سر تمكّن چون شاهين بر جغدصفتان افرنج همايون و مظفّر باشى و خواستم تا ديگر ترا مددها كنم و بلشكر و مال مساعدت نمايم و چهار التماس سهل