ازين مرحلهء زود زوال هرآينه رفتنى است و عراض اين كاخ و كاشانه بجاروب فنا روفتنى عاقل دل درو چرا بندد و كامل اگر بر خود نگريد بارى چرا خندد [ رباعى ]
هريك ز بد و نيك درين آمد و رفت * برد آنچه ببرد از براى خود و رفت
بيچاره كسى كه دست و پايى زد و مرد * آسوده كسى كه پشت پايى زد و رفت
عالميانرا سوگ و عزاى او گريبان جان گرفت و دل خلايق سوخته و چشم مردم گريان شد و زبان حال و بيان مقال جهانيان بدين بيت ترنّمكنان گشت [ بيت ]
سرو بالاى تو در خاك دريغ است دريغ * زير خاك آن گهر پاك دريغ است دريغ
و چون اين قضيّهء دلسوز واقع شد و آن واقعهء صعب روى نمود جز صبر چاره ندانستند و جز تسليم تدبيرى نديدند امّا از غايت سوزش مفارقت چنان ملكى كامگار كه ملجأ و ملاذ اهل روزگار بود آن چند خانهء رعيّت را كه در ان موضع بودند بر تيغ گذرانيدند و رئيس و مرؤس و مالك و مملوك هردو بداورى به حضرت مالك الملوك رفتند عاقل چون بديدهء اعتبار درين احوال نگرد و چهرهء حقايق امور در آيينهء تحارب روزگار بيند بدين مزخرفات مموّه و مموّهات مزخرف فريفته نشود و دل ببود و نابود دنياى دنى شادمان و نژند ندارد [ رباعى ]
چون نيست زهرچه هست جز باد بدست * چون هست زهرچه نيست نقصان و شكست
انگار كه هرچه هست در عالم نيست * پندار كه هرچه نيست در گيتى هست
امير صاحبقران در انتظار قدوم اميرزادهء جهان بود و موقوف آنكه چون او برسد جانقى كرده متوجّه ديار مصر و شام شود ناگاه اين خبر هايل رسانيدند و امراى حضرت را اين قصّهء پرغصّهء شنوانيدند همه متحيّر و سرگردان شدند نه روى اظهار كردن و نه رأى پنهان داشتن عاقبة الامر همه اتّفاق كرده اعتماد بر عقل و كفايت و صبر و جلادت اين حضرت كرده شمّهء ازين حال معروض گردانيدند حضرت امير صاحبقران كه چون كوه گرانسنگ و ثابتقدم است با آنكه شربتهاى تلخ مذاق نوشيد امّا در مقام غيرت لباس صبر و شكيب پوشيد و دانست كه با قضاى الهى چارهء نيست و جزع و فزع در نوايب فايده ندارد با خود گفت [ بيت ]
اى دل ناآزموده وقت جزع نيست * با ستم روزگار تن زن و خو كن
به حكم الهى راضى شده صبر را شعار حال خود گردانيد و جهت روح مطهّر او انواع