ذكر تسخير قلعهء تكريت
و از انجا كوچ كرده روز يكشنبه بقلعهء تكريت رسيدند در منقلاى برهان اوغلان و ياييق بيك و امير جلال و سيّد خواجه و شاهملك بودند و لشكرها پيرامون قلعه فرود آمدند درين اثنا امير موصل يار على و حاكم اربيل شيخ على با دو قوز و پيشكشهاى لايق رسيدند امير صاحبقران لشكر را بر تسخير قلعه تحريص نمود و آن قلعهء بود باستحكام در غايتى كه زبان از وصف آن قاصر آيد و وهم در استحكام آن خيره گردد بحصانت و متانت در عالم معروف و در قصص و اخبار بقلعهء سلاسل موصوف امير حسن كه والئ قلعه بود برادر كهتر خود را بيرون فرستاد و عذر تقصيرات خود طلبيده امان خواست امير صاحبقران نوازش فرموده خلعت و اسپ داد و فرمود كه هم در ساعت بازگرد و حسن را گوى تا بىانديشه در حضرت ما آيد تا بعنايت بىدريغ اختصاص يابد حسن ازين معنى انديشناك شده قوّت بيرون آمدن نداشت دل بر مخالفت و طغيان نهاده جنگ را آماده شد امير صاحبقران فرمود تا عرّادها نصب كردند و منجنيقها ساختند و به سنگ منجنيق بسيارى از خانهاى ايشان خراب كردند روز سيم امير حسن مادر را از حصار بشفاعت بيرون فرستاد و عرضه داشت كه حسن مىگويد مرا حدّ ياغىگرى با بندگان حضرت امير نيست امّا نام و سايهء حضرت امير صاحبقران بزرگست اگر مرا امان دهد حاكم باشد مادر او ببساط بوس رسيده اسپان كشيد و تحفها بعرض رسانيد امير صاحبقران فرمود به جهت خاطر تو از خون او درگذشتم برو و فى الحال او را بيرون فرست و الّا خون مجموع خلايق كه در حصارند در گردن او خواهد بود مادر به حكم فرمان بازگشت و درين اثنا لشكر از جوانب بيرون حصار را نقب كرده بودند و بتك رسيده و سيّد خواجهء امير شيخ على بهادر يك برج حصار را در شب ويران كرده امير حسن را رعب و هراس غالب شد تا به شرط وفا ننمود و از قلعه فرود نيامد و چون حصار بيرون گرفتند از حصار اندرون بجدّى تمام حرب آغاز نهادند فرمان عالى نفاذ يافت تا مجموع لشكر از اطراف و جوانب ايستادگى كرده چاخورگان و عمله را بنقب زدن بازدارند در ساعت جوانب و اطراف قلعه را بر لشكر قسمت كرده