تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
نفر از مردان گزين مثل عثمان بهادر و شيخ ارسلان و سيّد خواجه و جلال و غيرهم در دشت كربلا به دو رسيدند او را قريب هزار مرد با خود بود دويست مرد گزين باز گرديدند و حمله كردند ايباج اوغلان و جلال و عثمان بهادر از اسپ فرود آمدند و تيرباران كردند و زمين كربلا را به خون رنگين ساختند و عثمان بهادر داد مردى و مردانگى مىداد درين ميانه دست او را زخمى رسيد و مجروح گشت توقّف مصلحت نديدند دشمنانرا رانده و نفايس و غنايم وافر گرفته مراجعت كردند و آن روز گرمايى سخت بود و دشت كربلا بىآب از سورت حرارت و غلبهء تشنگى نزديك بود كه مردم هلاك شوند ايباج اوغلان و جلال بهادر جمعى را بجستن آب فرستادند و بعد از جدّ و جهد بسيار باز گشتند و مقدار دو شربت آب بيش نياورده بودند يك شربت ايباج اوغلان بياشاميد و امير جلال را گفت از تشنگى هلاك مىشوم و بدين مقدار ساكن نمىشود اگر آن شربت آب به من بخشى غايت كرم و نهايت جوانمردى باشد امير جلال در جواب گفت كه من از حضرت امير صاحب‌قران حكايتى شنوده‌ام و آن حكايت چنان است كه عجمى با عربى در سفر مصاحب بودند بچنين روزى مبتلا شدند و از بىآبى بشرف هلاك رسيدند و عرب را قدرى آب با خود بود عجمى روى با او كرد و گفت سماحت و كرم عرب مشهور و معروف است چه شود اگر بشربتى آب مرا از هلاك خلاص دهى عرب در ان حال تأمّل كرده گفت هرچند جازمم كه چون اين آب به تو دهم مرا بتشنگى هلاك مىبايد شد امّا نمىخواهم كه ذكر اين مكرمت و مثل اين مجاملت عرب را فوت شود آن اختيار كردم كه جان خود را فدا كنم و اين اسم كرم عرب را يادگار گذارم آنگاه از حصّهء نفس خود برخاسته آب بعجمى داد و آن نام نيك عرب را بر روى روزگار باقى ماند امير جلال گفت من نيز اقتدا بدان كرده از بند حصّهء خود برمىخيزم تا اين نام كرم و مجاملت چغتاى را ابد الدهر بماند اين بگفت و آب به دو داد و چون مراجعت كرده ببندگئ امير صاحب‌قران رسيدند اين حكايت معروض گردانيدند آن معنى از امير جلال بغايت پسنديده داشت و امير حميد را كه پدر او بود درين محلّ ذكر خير بسيار فرمود و جان‌سپاريهاى او در مواضع خوف و خطر ياد كرد و امير جلال را بنوازش و مزيد تربيت مخصوص گردانيد و گفت چون حصّهء آب خود باوزييك دادى كه از نسل قيات است در اولوس چغتاى ذكر اين مكرمت باقى ماند امير جلال در حضرت بندگئ امير صاحب‌قران اولجاميشى كرده زانو زد آرى طايفهء مغول بيمن آن اتّفاق و امثال آن مسامحتها عالم را مسخّر كردند و بداد و دهش جهان را گرفتند و حضرت عزّت