ملازم بودند و بقوّت بازوى مردى بر دشمنان غالب شده حصار را ويران كردند و مردم را بقتل آوردند درين منزل خواندزاده بنت شكربيك خانيم طوى پادشاهانه كرد و حكم نافذ شد كه اميرزاده اميرانشاه بدان طوى توقّف نكند و متوجّه شده دمار از ديار بىدينان برآورد و اميرزاده محمّد سلطان را از جانب دربند روان ساخت و چون از طوى فارغ شدند و امرا و نزديكانرا خلعت دادند و نوازش فرمودند و دو روز از عيد گذشته شيخ الاسلام اعظم شيخ نور الدين اسفراينى كه از اجلّهء متعيّنان مشايخ روزگار بود از طرف بغداد باسم رسالت به حضرت رسيد امير صاحبقران مقدم او را باعزاز تلقّى كرده فرود آورد و چون تا غايت تعلّل فرموده بود بانتظار آنكه اگر از بغداد ايلچى رسد و سلطان احمد در مقام طاعت و فرمانبردارى باشد بغداد برو مسلّم فرموده مراجعت نمايد امّا چون آنچه متوقّع بود از سكّه و خطبه و پيشكشهاى لايق بر ان منوال واقع نشد و تحف و هدايايى كه آورده بود در محلّ قبول نيفتاد بحسب ظاهر شيخ نور الدين را اعزاز كرده بجانب بغداد بازگردانيد و اميرزاده پير محمّد را بضبط و نسق اغروق بازداشته فرمان داد كه به طرف سلطانيّه روند و آنجا توقّف نمايند و روز جمعه دوازدهم شوّال بنفس مبارك عازم صوب بغداد شد
ذكر توجّه امير صاحبقران بجانب بغداد
و چاشتگاه در موضع آقبولاق فرود آمده و از انجا كوچ كرده شب در ميان از كوه و بيابان گذشته روز سوم حضرت امير صاحبقران ايلغار كرده و از لشكر قراول شده بيرون آمد و شب در ميان كرده بحصار كوراقورغان رسيد و چون صبح دميد حاكم تركمانان محمّد را از ولايت رانده گريزانيد و سر راه او را به صد نوكر پيش گرفته روانه شد و لشكر باقى كه در عقب مىآمد اجازت شد تا ولايت دشمن را غارت كردند و بعد از چند روز از لشكر و سپاه باسم ايلغار جدا گشته و اغروق را در ان موضع گذاشته از راههاى باريك و بر درهاى صعب گذشت و پنج شش روز در سير تعجيل نموده بمزار مقدّس شيخ ربّانى ابراهيم يحيى قدّس الله روحه كه بقبهء شيخ ابرهيم لك مشهورست رسيد زيارت دريافته صدقه بمستحقّان رسانيد و از روح مطهّر ايشان استمداد نموده روانه شد