ذكر آمدن لشكر اينكاتورا و محاربهء اميرزاده عمر شيخ بهادر و امرا در موضع چولاك
و در تيرماه آن سال لشكر توقتميش خان بحوالئ ولايت آمده بود و ايل و اهل ولايت رميده اميرزاده عمر شيخ بهادر لشكر جمع آورده از آب خجند گذشت و سليمانشاه بهادر و عبّاس بهادر و باقى امرا بيكبار با لشكرها در موضع چولاك بدشمنان رسيدند و از دو جانب صفّ آراسته ميمنه و ميسره مرتّب گردانيدند و بر يكديگر حمله كرده جنگ در پيوستند بحدّى كه از بسيارئ كشتگان جوى خون روان شد و عمر شيخ بهادر ياغى را در پى كرده از لشكر خود جدا افتاد و هرچند لشكريان او را طلب كردند نيافتند حيران و سرگشته شده توقّف را روى نديدند بضرورت متفرّق شدند و شهزادهء عالم بسلامت بيرون آمده باندكان بلشكر رسيد و باز لشكرهاى متفرّق را جمع گردانيد درين اثنا خبر رسيد كه اينكاتو را از مغولستان حقوق انعام فراموش كرده و عهد و پيمان شكسته در اطراف مملكت درآمده است و ولايت را خراب مىكند اميرزاده عمر شيخ اين سخن شنود به شهر خجند بلشكر اوزكند رسيد چون دشمن را خبر شد از چقيشمن باوزكند روان شدند اميرزاده عمر شيخ فى الحال بعزيمت راه گرفتن بر دشمن بازگرديد و در موضع آب آقساى سياهئ يكديگر را ديده و جاىگذار نگاه داشته فرود آمدند و آب را در ميان گرفتند و چند روز برابر يكديگر بر كنار آب مىرفتند شبى اينكاتورا حيله كرد و در جايى كه فرود آمده بود هزار آدمى را بگذاشت و فرمود تا آتش بسيار پراگنده بيفروزند و معبر آب پيدا كرده گذشت و صفّ لشكر بياراست اميرزاده عمر شيخ استقبال او نموده جنگ بسيار مردانه فرمود و آخر الامر بحصار خود درآمد اينكاتورا خواست كه محاصره كرده اطراف فروگيرد اميرزادهء جوانبخت در مقام غيرت تيغ مردى كشيده بيرون آمد و توكّل بر حضرت ذو الجلال كرده جنگ درپيوست اى بسا سر كه بىتن و تن كه بىجان شدند نعرهء دلاوران و شيههء اسپان بعنان آسمان رسيد [ بيت ]
جهانى در ان شب بآوردگاه * كلاه از سر افتاده سر بىكلاه