كه افساد كرده بودند بگريختند و اهل شهر را عرضهء شمشير بليّات گردانيدند روز ديگر حكم نافذ شد تا هفتاد هزار عدد سر آدمى به ظاهر اصفهان جمع كردند نمونهء روز رستاخيز در ان شهر ظاهر شد و حقيقت
يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ
آشكارا گشت و فرمود تا از ان سرها منارها و گلتودها ساختند و امير حاجى بيك و نويينشاه را بمحافظت شهر بازداشت و از انجا توجّه كرده بولايت شيراز رسيد زين العابدين از خبث نيّت خود روى بگريز نهاده متوجّه صوب شوشتر شد و پيش از ان ميان او و شاه منصور خشونتى بود درين قضيّه اعتماد برو كرده متوجّه جانب او شد و ندانست كه هركه بر دشمن بدفرصت اعتماد نمايد و از غدر و خيانت او حذر واجب نداند سررشتهء سعادت از دست داده باشد و در ملامت بر خود گشاده امّا بيچاره انديشهء كرد كه چون قربت و نسبت است در وقتى كه قضيّهء صعب واقع شود بگذشتها التفات ننمايد و آنچه وظيفهء مدد و مساعدت باشد بتقديم رساند و انديشه نكرد كه بدگوهر لئيم بتجارب روزگار مهذّب نشود و حوادث ليل و نهار جوهر ناپاك را در بوتهء وقايع پاك نگرداند بلكه چون خباثت نفس ذاتى باشد بمرور روزگار ازدياد پذيرد و شرارت درون ملكهء ضمير گردد القصّه چون بحوالئ شهر شوشتر رسيد شاه منصور طمع كرده مردم او را فريب داد و بخداع و مكر بجانب خود دعوت كرد و چون مزاج ابناى روزگار بر غدر و بىوفايى مجبولست مجموع خاك بىآزرمى در روى وفا پاشيده بجانب او متوجّه شده او را با معدودى چند بگذاشتند و آخر الامر جمعى را فرستاد تا او را به شهر درآورده بقلعه بردند و آنجا موقوف گردانيدند و آن جماعت را كه با او غدر كرده بودند گرفته و اموال و اسباب باز ستده محبوس و مخذول گردانيد و ازينجا گفتهاند [ نظم ]
بدكنش را بروزگار سپار * كه زند روزگار او را حد
هيچ دشمن بدشمن آن نكند * كه كند مرد بيخرد با خود
مجموع از كرده پشيمان گشتند و بر تقصير خود ندامت افزودند امّا چون كار از دست و تير از شست رفته بود پشيمانى سود نداشت و چون امير صاحبقران بشيراز نزول فرمود بعد از چند روز خبر رسيد كه در سمرقند آشوبى افتاده است و پادشاه توقتميش مخالفت نموده لشكر فرستاده است حكومت شيراز را بشاه يحيى مسلّم فرموده بجانب سمرقند مراجعت فرمود