دو جانب عهد بستند و متّفق شده ملاقات كردند و اكنون او را تعظيم مىكنند و على بيك با او مصاحبست و عذر گناهان گذشته مىطلبد و التماس مىكند كه به حضرت امير صاحبقران مرا شفيع گشته التماس كنند تا قلم عفو بر جريدهء جريمهء من كشد بعد از ان شيخ على بهادر به حضرت آمده دربارهء او شفاعت كرد و على بيك را با شمشير و كفن به حضرت آورد امير صاحبقران زيادت بر قدر معهود تعظيم او فرموده او را بنوازش و احسان محسود اقران خود گردانيد و اشارت فرمود تا ولايت او كوچ كرده مصحوب لشكر منصور روانه شوند و خود بمباركى و طالع سعد بتختگاه مراجعت فرمود و لشكر را اجازت داد تا هريك بخانهاى خود بازگشتند و در سال هفتصد و هشتاد و پنج دلشاد آغا وفات يافت و بعد از چند روز خاتون عظمى قتلغ تركان آغا خواهر بزرگ امير صاحبقران كه از خواتين عصر بخيرات و مبرّات گوى سبق ربوده بود و از خالص اموال خود مدارس و خوانق پرداخته و صنوف مبرّات او شامل حال عالميان گشته ازين مرحلهء فانى رخت بعالم باقى كشيد و از زندان ظلمانى بسرابستان روحانى رسيد و چون اجل مقدّر و موعد مقرّر فرارسيد نه جاه دستگير شد و نه مال و نه حشمت پاىمردى كرد و نه استقلال خنك عاقلى كه بعشوهاى اين دنياى غدّار فريفته نشود و برتبت و بهجت ناپايدار او شيفته نگردد تا پنجروزه عمر عزيز را غنيمت شمرد و نفايس انفاس را بما لا يعنى ضايع نگرداند امير صاحبقران بوفات او دلتنگ و پژمان شد و بر فراق او اندوهناك و گريان گشت وحشت و نفرت بضمير منير و خاطر خطيرش راه يافت و ملال و كلال بر نهاد بىهمالش مستولى شد چند روز قلق و اضطراب مىفزود و بامور ملك و دولت اشتغال نمىفرمود آخر الامر سادات و علما و مشايخ و صلحا به حضرت مجتمع گشته وظايف نصايح و مواعظ بتقديم رسانيدند و بايات و احاديث خاطر عاطرش را تسلّى دادند و گفتند امير صاحبقرانرا در كامرانى بقا باد و بمعارج رفعت و جلال ارتقا هركه عمر دراز خواهد بر مفارقت احبابش دل ببايد نهاد و هركه در دنيا بسيار ماند تن در كشاكش هجران اصحابش در بايد داد با حكم قضا كس را قوّت و توان نيست و بر فرمان قدر حرج و تاوان نه [ بيت ]
بر حكم قضا نمىتوان تاوان كرد * اين بود نصيب ما ازو چه توان كرد
امير صاحبقران بنصايح ايشان گوش هوش گشوده از چرا و چون درگذشت و به حكم
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
باز گشت [ بيت ]
اى دل ناآزموده وقت جزع نيست * با ستم روزگار تن زن و خو كن