گرفتن تا خللها بملك و سلطنت عايد شود و دشمنان مجال و فرصت يابند از طريقهء عقل دورست بتدبير امور مملكت مشغول مىبايد شد و مخالفان جوانب را گوشمال مىبايد داد [ شعر ]
مخالفان تو موران بدند مار شدند * برآور از سر موران مار گشته دمار
مده زمان و تغافل مورز و حاضر باش * كه اژدها شود از روزگار يا بد مار
امير صاحبقران سخنان او را كه از محض شفقت و نيكخواهى بود بسمع قبول گوش كرده هم در زمستان لشكرها جمع فرموده از ماخان گذشته بكلات رسيد على بيك پيش از وصول رايات همايون اهل ولايت و تعلّقات خود را بحصار كلات درآورده بود امير صاحبقران ايلچى فرستاده او را از مخالفت منع فرمود و بر يكجهتى و موافقت تحريص كرد و فرمود كه از دولت اجتناب كردن و سعادت را به زور از خود راندن طريقهء عقلا نيست روى از جادّهء عبوديّت پادشاه مگردان و بسخن مفسدان خون و مال و عرض خود را در معرض تلف مينداز بيچاه را بخت بد دامن گرفته بود تا بدان سخنان التفات نكرد آرى [ بيت ]
نيكخواهان دهند پند ولى * نيكبختان كنند پند قبول
و درين اثنا آوازه انداختند كه امير صاحبقران عزيمت جانب ولى دارد و پى غلط داده بجانب حصار راند و گاو و گوسفند و اسپ و استر كه بيرون حصار بود بفرمود تا بغارتيدند و در مقابلهء دروازهء كلات نزول فرمود و لشكر حصار را چون نوايب روزگار از اطراف فروگرفتند على بيك مضطرّ گشته در مقام عجز و شكستگى درآمده پيغام داد كه از افعال بد خود شرمسارم و دليرئ آنكه على الفور ببساط بوس آيم ندارم اگر حضرت امير صاحبقران با جماعتى اندك نزديكتر تشريف فرمايد بپاى بوس رسيده عذر گناهان گذشته بخواهم امير صاحبقران ملتمس او مبذول داشته روزى تعيين فرمود و بدان وفا نموده با پنج سوار بدر حصار رفت و آن راهى باريك بود در درهء هولناك و ايشان از خباثت نفس و خيانت طبع انديشهء مكر و غدر كرده بودند و چند مرد در كمينگاهها بازداشته و ندانسته كه و من نكث فإنّما ينكث على نفسه هركه عهد شكند بحقيقت شكست خود طلبيده باشد حضرت عزّت امير صاحبقران را در كنف حفظ خود رعايت فرموده آرى [ بيت ]
هركرا حفظ حق حصار بود * عنكبوتيش پردهدار بود
دشمنانرا آن فرصت دست نداد و بمقام خود در كنف حرز و حفظ الهى مراجعت فرموده