و شرط مريد آنست كه چون زيارت پيرى كند بحرمت اندر شود و به دو بحشمت نگرد و اگر چنان بود كه پير او را اهل آن دارد تا خدمتى كند نعمتى بزرگ داند « 1 » .
فصل . نبايد كه مريد اعتقاد دارد كه پيران معصوم باشند بلكه واجب بود كه ايشانرا باز احوال ايشان گذارد و بديشان ظنّ نيكو برد و حدّ خويش نگاهدارد با خداى در آنچ او را فرموده است از كارها و علم در فرق كردن ميان آنچه پسنديده است و آنچه نكوهيده است « 2 » .
فصل . و هر مريد كه اندر دل او چيزى را از دنيا قدر بود و خطر ، اسم ارادت برو مجاز بود و اگر اختيارى ماند بازو ، در آنچه از آن بيرون آمده بود ، از معلوم ، كه خواهد كه يكى را بدان مخصوص كند يا نوعى را از انواع برّ در آن انديشه كند يا شخصى را دون شخصى اختيار كند ، او متكلّف بود در حال خويش و بر خطر بود كه زود باز سر عادت خويش گردد زيرا كه قصد مريد بايد كه در آن بود تا از علاقتها بيرون آيد نه بدان اعمال برّ كند و زشت بود مريد را كه از معلوم ، جمله ، بيرون آيد پس اسير خرقه بود ، بايد كه بودن و نابودن آن چيز نزديك وى ، هر دو يكى بود تا با درويشى بدان سبب نقار نكند و با كسى مضايقه نكند بدان ، اگر همه گبرى باشد « 3 » .
هامش
( 1 ) - مب : و شرط مريد چون پيرى را درآمد آنست كى بنزديك وى بحرمت درشود و به نظر حشمت بوى نگرد و اگر پير وى را اهل حرمت ( ظ : خدمت ) آن همتى شناسد .
( 2 ) - مب : فصل ، مريد را نبايد كى در مشايخ اعتقاد عصمت دارد بل كى واجب كند كى احوال ايشان بايشان بازگذارد و بايشان ظن نيكو برد و حد با خداى تعالى نگاه دارد در آنچه متوجه است از مردمان و علم كفايت كنندهء وى است در تفرقه ميان آنچ معلوم است و آنچ معلوم نيست .
( 3 ) - مب : فصل و هر مريد كى چيزى از عروض دنيا در دل وى قدرى دارد و آن را خطرى بود نزد وى ويرا نام ارادت مجاز بود و چون وى را اختيارى نماند ( ظ : بماند ) در آنچ