[ استاد امام گويد قدّس سرّه « 1 » ] كه كرامات اينست « 2 » كه علم را برو نگاه داشتند .
و گويند فضيل بر كوهى بود از كوههاء منا « 3 » و گفت كه اگر وليّى از اولياء خداى ، اين كوه را گويد كه برو ، برود ، كوه در حركت آمد فضيل گفت ساكن باش كه بدين نه ترا ميخواهم ، كوه ساكن شد « 4 » .
عبد الواحد زيد بابو عاصم بصرى گفت چه كردى آنوقت كه حجّاج ترا مىجست « 5 » گفت [ من « 1 » ] اندر منظرى « 6 » بودم ، در سراى بزدند « 7 » و درآمدند و مرا از آنجا برداشتند چون بنگريستم « 8 » خويشتن را بر [ كوه « 1 » ] بو قبيس ديدم بمكّه گفتم طعام از كجا آوردى « 9 » گفت [ چون وقت روزه گشودن بودى « 1 » ] پيرزنى بيامدى بر آنجا و آن دو قرص كه ببصره روزه گشادمى « 10 » بياوردى « 11 » ، عبد الواحد گفت آن دنيا بود خداى تعالى فرموده بود كه ابو عاصم را خدمت كن « 12 » .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : بر حقيقت اين كرامتى بود .
( 3 ) - مب : بر كوهى از كوههاء منا بود با وى جماعتى بودند فضيل .
( 4 ) - مب : حركت كن حركت كند آن كوه بجنبايش ( ظ : بجنبش ) آمد فضيل گفت بيارام ترا نخواستم بدين .
( 5 ) - مب : چون حجاج ترا طلب كرد چون كردى .
( 6 ) - مب : در غرفهء خويش .
( 7 ) - مب : در بكوفتند .
( 8 ) - مب : كسى مرا بينداخت نگاه كردم .
( 9 ) - مب : عبد الواحد گفت از كجا مىخوردى .
( 10 ) - مب : پيرزنى بوقت افطار بيامدى و آن دو گرده كى ببصره مىخوردمى .
( 11 ) - اصل : پيش من آورد .
( 12 ) - مب : آن دنياست كى حق تعالى او را فرموده است تا خدمت بو عاصم كند .