تا [ بر دست تو « 1 » ] مسلمان شوم گفتم راست ميگوئى گفت گويم « 2 » ، گفتم جامه بيرون كن [ جامه « 1 » ] بيرون كرد و جامهء او « 3 » در ميان جامهء خويش پيچيدم و اندر تون « 4 » انداختم و بدين در درشدم و بديگر درى بيرون آمدم و باز نزديك جهود آمدم ، جامهء مرا هيچ الم نرسيده بود « 5 » و جامهء جهود [ اندر ميان جامهء من همه « 1 » ] بسوخته بود جهود در ساعت « 6 » مسلمان شد .
گويند [ حبيب ] عجمى روز ترويه ، [ او را « 1 » ] ببصره ديدندى « 7 » و روز عرفه به عرفات .
آوردهاند « 8 » كه عبّاس مهتدى زنى را بزنى كرد « 9 » چون شب زفاف « 10 » بود پشيمانى بر وى افتاد « 11 » [ چون « 1 » ] خواست كه با وى نزديكى كند زجرى و نفرتى از آن زن به دو بازآمد از پيش وى برخاست و بيرون شد بعد از سه روز شوهرى پيدا آمد آن زنرا « 12 » .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : گفتم اينچه مىگويى كنى گفت كنم . بمتن عربى نزديكتر است .
( 3 ) - مب : فراهم پيچيدم و .
( 4 ) - مب : نهادم و در آتش .
( 5 ) - مب : پس در آتش شدم و آن جامه بيرون آوردم جامهء من به حال بود . اصل : بمتن عربى نزديكتر است .
( 6 ) - مب : چون چنان ديد .
( 7 ) - مب : ببصره بودى .
( 8 ) - مب : محمد بن عبد اللّه الفرغانى گويد . متن عربى : احمد بن محمد بن عبد اللّه الفرغانى .
( 9 ) - مب : زنى خواست .
( 10 ) - مب : عروسى .
( 11 ) - مب : بوى درآمد .
( 12 ) - مب : ويرا زجر كردند منزجر گشت و بيرون آمد بعد از سه روز زن را شوهرى پديد آمد .