رطب بودى [ ذو النّون « 1 » ] بخنديد و گفت شما رطب آرزو ميكنيد ، لب بجنبانيد و دعا بگفت و درخت امّ غيلان بجنبانيد و رطب از آنجا فروريخت چندانك سير بخورديم پس بخفتيم « 2 » [ چون بيدار شديم ديگرباره درخت بجنبانيديم خار فرو ريخت « 1 » ] .
ابو القاسم مردان نهاوندى گويد من و ابو بكر ورّاق با بو سعيد خرّاز ميرفتيم بر ساحل ، قصد صيدا داشتيم شخصى پديدار آمد از دور ، گفت بنشينيد كه وليّى باشد از اولياء خداى گفت بس چيزى برنيامد كه جوانى مىآمد نيكوروى و محبره بدست گرفته بود و مرقّعى پوشيده ، ابو سعيد اندر وى نگريست با انكارى كه محبره با ركوه برگرفتست ابو سعيد گفت اى جوانمرد راه چگونه است بخداى عزّ و جلّ « 3 » گفت [ يا با سعيد « 1 » ] دو راه دانم « 4 » بخداى [ تعالى « 1 » ] راهى « 5 » خاصّ و راهى « 5 » عامّ [ امّا « 1 » ] راه عام آنست كه [ تو ] ميروى و [ امّا « 1 » ] راه خاص بيا تا ببينى [ و ] بر [ سر « 1 » ] آب برفت تا از چشم ما غائب شد . ابو سعيد متحيّر بماند « 6 » .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : تبسم كرد و گفت رطبتان آرزو مىكند گفتيم آرى نزديك درختى شد و گفت بر تو سوگند مىدهم بدان كى ابتدا ترا درختى آفريد كى بر ما رطب نثار كنى و درخت بجنبانيد درخت بر ما رطب نثار كرد تا چندان بخورديم سير شديم و بخفتيم .
( 3 ) - مب : حكايت كنند از ابو القاسم بن مردان النهاوندى كى گفت من بودم و بو بكر وراق با بو سعيد خراز بر ساحل بحرى شديم از بهر صيد گفت شنيدم كى اينجايگاه از اولياء خداى خالى نبود و چون ساعتى بود جوانى مىآمد نيكوروى ركوهء بدست و محبرهء ، مرقعى پوشيده بو سعيد بانكار در وى نگرست بدانك محبره با ركوه برگرفته بود ويرا گفت يا جوان راه بخداى چونست . خالى از سهو و مسامحه نيست . لفظ : « نحو صيدا » را بمعنى از بهر صيد گرفته و سهوى عظيم كرده است . متن عربى ، چاپ مصر ، شرح ذكريا : ابو القاسم بن مروان .
( 4 ) - مب : شناسم .
( 5 ) - مب : يكى .
( 6 ) - مب : بو سعيد چون چنان ديد حيران بماند .