[ ابو محمّد جعفر الحذّا گويد كه شاگردى ابو عمرو اصطرخى « 1 » ميكردم و چون مرا خاطرى افتادى باصطرخ « 2 » آمدمى و از وى بپرسيدمى و بسيار خاطر بودى تا آنجا نشدمى چون بسرّم درآمدى وى از اصطرخ « 2 » جواب بازدادى « 3 » .
حكايت كنند كه درويشى فرمان يافت در خانهء تاريك ، چراغ مىبايست [ طلب « 4 » ] چراغ ميكرديم از ناگه روشنائى از روزن خانه پديدار آمد تا ويرا بشستيم چون فارغ شديم روشنائى بشد گفتى كه هرگز نبوده است « 5 » ] .
آدم بن [ ابى « 5 » ] اياس گويد بعسقلان بودم ، جوانى نزديك ما آمد و حديث ميكرديم « 6 » چون [ از حديث « 5 » ] فارغ شديمى اندر نماز ايستاديمى « 7 » ، روزى مرا « 8 » وداع كرد و گفت باسكندريّه خواهم شد از پس او فراز شدم در مكى چند بوى دادم « 9 » نستد [ با وى ] الحاح كردم ، [ دست فرا كرد « 5 » ] كفى ريگ اندر ركوه افكند و پارهء آب از دريا در آنجا ريخت « 10 » و مرا گفت بخور چون بنگريستم « 11 »
هامش
( 1 ) - متن عربى : اصطخرى .
( 2 ) - متن عربى : اصطخر .
( 3 ) - متن عربى : فرنما اجابنى عما احتاج اليه من غير ان اسأله و ربما سألت فاجابنى ثم شغلت عن الذهاب فكان اذا خطر على سرى مسئلة اجابنى من اصطخر فيخاطبنى بما يرد على .
گاه مرا جواب گفتى از آنچه حاجت داشتم بىآنكه بپرسم و گاه مىپرسيدم و جواب مىگفت سپس از رفتن بازماندم و چون بر دل من مسألهاى مىگذشت وى از اصطخر جواب مىگفت و خطاب وى بر وفق وارد قلبى من بود . اصل : ناقص و مبهم است .
( 4 ) - اصل : ندارد . مطابق متن عربى افزوده شد .
( 5 ) - مب : ندارد .
( 6 ) - مب : آمدى و با ما بنشستى و حديث كردى .
( 7 ) - مب : استادى گفت .
( 8 ) - مب : ما را .
( 9 ) - مب : خواهم شدن پارهء با وى برفتم من درمى چند داشتم خواستم بوى دهم .
( 10 ) - مب : مشتى ريگ در ركوه انداخت و ز آب دريا كوزه پر كرد .
( 11 ) - مب : بخور نگه كردم .