منصور مغربى گويد يكى از بزرگان از خضر عليه السّلام « 1 » پرسيد كه هيچكس ديدهء بزرگتر از خود « 2 » [ در رتبت « 3 » ] گفت ديدهام عبد الرزّاق الصنعانى « 4 » ، حديث روايت ميكرد اندر مدينه و مردمان گرد [ او در « 3 » ] آمده بودند و مىشنيدند ، جوانى ديدم از دور نشسته ، سر به زانو نهاده ، نزديك او شدم « 5 » .
گفتم عبد الرزّاق حديث [ رسول صلّى اللّه عليه و سلّم « 3 » ] روايت مىكند [ و تو از وى مىنشنوى « 3 » ] گفت [ او روايت از گذشته مىكند و « 3 » ] من از حق ، غائب نيستم . گفتم [ او را « 3 » ] اگر چنين است كه ميگوئى من كيستم « 6 » سر برآورد [ و ] گفت [ تو « 3 » ] برادر من ابو العبّاس خضر ، بدانستم كه خدايرا بندگانىاند « 7 » كه [ من « 3 » ] ايشانرا نشناسم .
گويند كه ابراهيم ادهم را رفيقى بود يحيى نام ، بهم عبادت كردندى و اين رفيق را غرفهء بود كه در آنجا نشستى و آن را نردبان نبود « 8 » . چون خواستى كه طهارت كند بدر غرفه آمدى گفتى لا حول و لا قوّة الّا باللّه و در هوا بپريدى همچنانك مرغ ، تا بر سر آب شدى « 9 » و چون [ از وضو « 3 » ] فارغ شدى گفتى لا حول و لا قوّة الّا باللّه و باز غرفه پريدى « 10 » .
هامش
( 1 ) - مب : يكى ازين مردمان خضر را ديد عليه السلام از وى .
( 2 ) - مب : هيچكس را ديدى بالاتر از تو .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : عبد الرزاق بود كى .
( 5 ) - مب : جوانى ازيشان سر فرو برده بود ويرا .
( 6 ) - مب : اگر چنانست كى تو مىگويى من كهام .
( 7 ) - مب : خداى تعالى را بندگاناند .
( 8 ) - مب : ابراهيم را دوستى بود در غرفهء عبادت كردى نه پله داشت و نه نردبان . اصل :
بمتن عربى نزديكتر است .
( 9 ) - مب : در هوا شدى و طهارت كردى .
( 10 ) - مب : و با غرفه آمدى .