[ در زمان يوسف عليه السّلام امّا ] حديث عيسى خود معروفست .
امّا آن جريج عابدى بود « 1 » در بنى اسرائيل روزى نماز مىكرد مادرش آرزوى ديدار او گرفت ، گفت يا جريج ، گفت يا رب نماز به يا آنك نزديك او شوم پس « 2 » همچنان نماز ميكرد و ديگربار مادرش بخواند « 3 » هم اين گفت [ و نماز ميكرد « 4 » ] تا مادر او را ميخواند و وى برين عادت همىبود « 5 » ، مادرش دلتنگ « 6 » شد ، گفت يا رب جريج را مرگ [ مده ] تا زنانش بهبينند « 7 » . زنى بود زانيه ، اندر بنى اسرائيل ، ايشانرا گفت من جريج راهب را بخويشتن خوانم تا با من زنى كند ، آمد نزديك او و هيچ مقصود برنيامد ، زانيه را شبانى بود ، در نزديكى صومعهء جريج و ويرا بخويشتن خواند تا با وى زنا كرد ، زن بارگرفت و بزاد و « 8 » گفت اين كودك از جريج [ راهب ] است ، بنى اسرائيل [ همه « 4 » ] بيامدند و آن صومعهء وى خراب « 9 » كردند و ويرا دشنام
هامش
( 1 ) - مب : و حديث جريج مردى راهب بود و عابدى .
( 2 ) - مب : مادرى داشت ويرا آرزوى ديدار پسر برخاست آواز داد و گفت يا جريج و وى نماز مىكرد با خويشتن گفت نماز بهتر از آنك نزديك وى شوم . اصل : بمتن عربى نزديكتر است .
( 3 ) - مب : مادرش ديگرباره آواز داد .
( 4 ) - مب : ندارد .
( 5 ) - مب : تا سه بار هم اين بگفت .
( 6 ) - مب : تنگدل .
( 7 ) - اصل : ده تا زنان پليدكار او نبيند . خلاف متن عربى است .
( 8 ) - مب : پس زنى بود در بنى اسرائيل فاجره مردمان بنى اسرائيل را گفت من جريج را بنزديك خويش خوانم تا با من بباشد و بنزديك جريج آمد و خويشتن را بر وى عرض كرد هيچ نتوانست كرد چون از جريج درماند شبانى بود كى شب با پناه صومعه آمدى نزديك شبان آمد شبان با وى ببود زن از شبان بارگرفت چون بار بنهاد .
( 9 ) - مب : و صومعهء راهب بيران .