روزى بطلب شير شده بودم چون « 1 » بازآمدم ايشان خفته [ مانده « 2 » ] بودند من كراهيت داشتم ايشانرا [ از خواب « 2 » ] بيدار كردن ، آن قدح شير بر دست نگاه داشتم تا ايشان بيدار شدند و آن بخوردند « 3 » ، يا رب اگر دانى كه آن براى « 4 » تو كردم ما را ازين بلا راحت ده ، آن سنگ پارهء باز شد « 5 » [ چنانك روشنائى پديد آمد « 2 » ] .
پيغامبر صلّى اللّه عليه و سلّم گفت « 6 » آن ديگر گفت يا رب [ دانى كه « 2 » ] مرا دختر عمى بود و من [ او را دوست ميداشتم « 2 » ] او را بخويشتن خواندم و خويشتن از من بازداشت « 7 » پس قحطسالى پيش آمد و حال وى تنگ شد « 8 » نزديك من آمد [ و صد و بيست دينار بوى دادم تا مرا به خود راه دهد چون « 2 » ] برو قادر شدم گفت من ترا حلال نباشم كه اين مهر بشكنى مگر چنانك خداى فرموده است « 9 » ، من از وى بپرهيزيدم و با وى فساد نكردم « 10 » [ و هيچ اندر جهان بر من از وى دوستر نبود و آن مال بوى بگذاشتم « 2 » ] يا رب اگر ميدانى كه براى تو بود ما را ازين بلا
هامش
( 1 ) - مب : پير شده و عادت من آن بود كى اهل و فرزند را شام ندادمى تا نخست مادر و پدر دادمى شبى ديرتر بازآمدم .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : برخاستم و قدح بر دست گرفتم و منتظر مىبودم تا صبح بدميد چون بيدار شدند قدح بياشاميدند .
( 4 ) - مب : از بهر .
( 5 ) - مب : ازين غار فرج ده چون اين بگفت آن سنگ اندكى فراتر شد .
( 6 ) - مب : رسول گفت صلى اللّه عليه .
( 7 ) - مب : خويشتن را از من دور داشت .
( 8 ) - مب : بر وى تباه شد .
( 9 ) - مب : مرا گفت حلال نكنم ترا مهر من نشكنى مگر به حق وى .
( 10 ) - مب : من از آن كار پرهيز كردم و از آن باز ايستادم .