تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 577

مساهمون:

ص٥٧٧
بندهء گريختهء را باز درگاه من آرى نام تو اندر لوح محفوظ از جمله اسپهسلاران « 1 » اثبات كنم . گويند كه پيرزنى را يكى از خويشان از سفر بازآمد « 2 » و قوم خانه همه « 3 » شادى ميكردند و [ آن ] پيرزن ميگريست او را گفتند چرا مىگريى گفت بازآمدن اين جوان [ باز خانه « 4 » ] مرا ياد داده است ببازگشتن بخداى تعالى « 5 » . ابن عطا را از شوق پرسيدند گفت سوختن دل و جگر « 6 » بود و زبانه زدن آتش درو « 7 » و پاره [ پاره « 4 » ] شدن جگر [ بود « 4 » ] . پرسيده‌اند « 8 » كه شوق برتر ، يا محبّت گفت محبّت زيرا كه شوق از وى خيزد . بعضى گفته‌اند شوق آتشى بود كه از جگر بدر آيد ، از فرقت ظاهر شود « 9 » [ چون ديدار حاصل شد بنشيند و چون غالب بر اسرار ، مشاهدت محبوب بود شوق را آنجا راه نبود « 4 » ] . كسى را گفتند بديدار او مشتاق هستى « 10 » گفت [ نه « 4 » ] شوق به كسى بود كه غايب بود ، وى [ هميشه ] حاضر است . از استاد ابو على شنيدم [ رحمه اللّه ] اندر تفسير اين آية « 11 » و عجلت
هامش
( 1 ) - مب : در جملهء مجتهدان . متن عربى : اثبتك فى اللوح المحفوظ جهبذا . ( 2 ) - مب : پيرزنى بود يكى از خويشان او از سفر بازآمده بود . ( 3 ) - مب : قوم وى . ( 4 ) - مب : ندارد . ( 5 ) - مب : مرا ياد داد آن روز كى ما بنزديك خداى شويم . ( 6 ) - مب : احشا . ( 7 ) - مب : در دل . ( 8 ) - مب : ويرا پرسيدند . ( 9 ) - مب : كسى را پرسيدند از شوق گفت لهبى بود كه ميان احشا پديد آيد . ( 10 ) - مب : يكى را ازيشان پرسيدند گفتند هيچ مشتاق باشى بديدار دوست . ( 11 ) - مب : كى گفت در معنى اين آيت .