[ گويند « 1 » ] احمد اسود « 2 » پيش عبد اللّه منازل « 3 » آمد و گفت بخواب ديدم كه ترا سالى زندگانى مانده است اگر خواهى ساز رفتن را بساز « 4 » عبد اللّه [ منازل « 1 » ] گفت مدّتى دراز در پيش ما نهادى كه ما هنوز تا سالى بخواهيم زيست ، مرا بدين بيت انسى بود كه از ابو على ثقفى شنيدهام « 5 » .
شعر :
يا من شكا شوقه من طول فرقته * اصبر لعلّك تلقى من تحبّ غدا
ابو عثمان گويد [ شوق دوستى مرگ است بر بساط راحت ] .
يحيى بن معاذ گويد علامت شوق آنست كه جوارح از شهوات بازدارى « 6 » .
استاد ابو على گويد كه « 7 » داود عليه السّلام روزى بصحرا [ بيرون « 1 » ] شده بود تنها ، خداوند تعالى به دو « 8 » وحى فرستاد كه اى داود چونست كه ترا تنها مىبينم « 9 » گفت [ بار خدايا ] شوق تو اندر دلم اثر كرده است [ و ] مرا از صحبت [ خلق « 1 » ] باز داشته است « 10 » گفت برو باز « 11 » نزديك ايشان شو « 12 » اگر [ تو « 1 » ]
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : سياه .
( 3 ) - مب : مبارك . مطابق متن عربى ، چاپ مصر . اصل : مطابق نسخهء بغداد و شرح زكرياست .
( 4 ) - مب : كى تو تا سالى بخواهى مرد مگر استعداد مرگ بكنى . بمتن عربى نزديكتر است .
( 5 ) - مب : يا اخى بعيد حوالت كردى مرا من سالى بخواهم زيستن مرا انس بودى بدين بيت كى از ابو على ثقفى شنيدمى .
( 6 ) - مب : از شير بازگرفتن جوارحست از شهوات .
( 7 ) - مب : از استاد بو على شنيدم كى گفت .
( 8 ) - مب : خداى بوى .
( 9 ) - مب : كى اندوهگن مىبينم ترا . خلاف متن عربى است .
( 10 ) - اصل : بازداشت .
( 11 ) - مب : ابا .
( 12 ) - مب : رو .