چون ديگر روز بود درآمد « 1 » و طواف كرد و بشد « 2 » [ و پاى دراز كرد ] و بخفت گفتم خويشتن مرده به من « 3 » سازد : نزديك او شدم و ويرا بجنبانيدم ، او را مرده يافتم « 4 » [ پس او را دفن كردم ] چنانك گفته بود .
ابو عثمان حيرى اندر [ حال ] نزع افتاد ، پسر وى جامهء خويش « 5 » بدريد چشم بازكرد و گفت خلاف سنّت [ كردن « 6 » ] به ظاهر دليل رياى باطن بود « 7 » .
ابن عطا اندر نزديك جنيد شد بوقت « 8 » نزع ، سلام كرد ، [ جنيد ] جواب دير [ باز « 6 » ] داد [ پس جواب داد « 6 » ] و گفت معذورم دار كه وردى داشتم و جان تسليم كرد « 9 » .
ابو على رودبارى « 10 » گويد درويشى نزديك ما آمد و فرمان يافت ويرا « 11 » دفن ميكردم [ پس مى « 6 » ] خواستم كه روى وى [ بازكنم و « 6 » ] بر خاك نهم تا [ باشد كه « 6 » ] خداوند تعالى « 12 » بر غريبى وى رحمت كند چشم بازكرد « 13 » و مرا
هامش
( 1 ) - مب : درويش بيامد .
( 2 ) - مب : و لختى فراتر شد .
( 3 ) - مب : مگر خويشتن همىمرده .
( 4 ) - مب : فرو جنبانيدم مرده بود .
( 5 ) - مب : پسرش جامه .
( 6 ) - مب : ندارد .
( 7 ) - مب : دليل ريا بود در باطن .
( 8 ) - مب : در حال .
( 9 ) - مب : معذورم كى وردى مىخواندم و جان بداد .
( 10 ) - مب : ابن عطا . غلط است .
( 11 ) - مب : و بمرد او را .
( 12 ) - مب : خداى .
( 13 ) - مب : بازگشاد .