من بر وى افتاد مرا گفت كفايت نبود كه مرا بدوستى خويش مشغول بكرد تا مرا بيمار كرد چون نگاه كردم جان مىداد گفتم بگو لا إله الّا اللّه اين بيتها بگفت .
ايا من ليس لى منه * و ان عذّبنى بدّ
و يا من نال من قلبى * منالا ما له حدّ ]
جنيد را گفتند بگو لا إله الّا اللّه گفت فراموش نكردهام تا باز يادش آرم .
جعفر نصير ، بكران دينورى را پرسيد [ كه وى خدمت شبلى كردى ] كه چه ديدى از شبلى ، گفت مرا گفت يك درم مظلمه در گردن من است و هزار درم از صاحبش به صدقه بدادم هيچچيز بر دل صعبتر از آن نيست پس گفت مرا طهارت ده او را طهارت دادم ، تخليل محاسن او را فراموش كردم ، زبانش كار نمىكرد ، دست من بگرفت و ميان محاسن برآورد و جان بداد « 1 » . جعفر بگريست و گفت چتوان گفت اندر مردى كه تا آخر عمر وى از آداب شريعت يكى ازو « 2 » فوت نشد .
مزيّن كبير گويد « 3 » بمكّه بودم ، حركتى اندر من فرا ديد آمد بيرون شدم تا بمدينه شوم « 4 » چون بچاه ميمونه رسيدم جوانى [ را ] ديدم افتاده ، بنزديك « 5 » او شدم ، اندر نزع بود وى « 6 » را گفتم بگو لا إله الّا اللّه چشم بازكرد و اين بيت بگفت شعر :
انا ان متّ فالهوى حشو قلبى * و بداء الهوى يموت الكرام .
هامش
( 1 ) - اصل : گفت مرا درمى مظالم است و هزاران صدقه بدادهام براى خداوند آن هيچيز نيست بر دل من گرانتر از آن پس مرا گفت تا ويرا طهارت دادم خلال محاسن وى فراموش كردم دست من بگرفت و محاسن را خلال كرد و آنگاه جان تسليم كرد .
( 2 ) - مب : در حق كسى كى يك ادب به آخر عمر از آداب شرع بر وى .
( 3 ) - مب : علوس دينورى گويد از مزين كبير كى گفت .
( 4 ) - مب : و انزعاجى در من پديد آمد برخاستم و روى بمدينه نهادم .
( 5 ) - مب : فرا نزديك او .
( 6 ) - مب : او را .