تا باران بر سر من نيايد « 1 » با خويشتن همىگفتم كاشكى من بمردمى و نگفتمى كه امير توئى پس مرا گفت چون با كسى همراهى كنى چنين كن كه من با تو كردم « 2 » .
جوانى بنزديك ابو على رودبارى آمد چون بازخواست گشت گفت شيخ چيزى بگويد گفت يا جوانمرد « 3 » اجتماع اين قوم بوعده نبود و پراكندگى « 4 » ايشان بمشاورت نبود .
مزيّن كبير گويد اندر سفر بودم با خوّاص « 5 » ، كژدمى بر زانويش « 6 » ميرفت برخاستم تا ويرا بكشم نگذاشت گفت دست بدار [ كه ] همه چيزها را بما حاجت باشد « 7 » و ما را بهيچيز حاجت نيست .
ابو عبد اللّه نصيبى گويد سى سال سفر كردم ، هرگز خرقه بمرقّع « 8 » ندوختم ، و هيچ موضع كه مرا رفيقى « 9 » بودى آنجا نشدمى و نگذاشتمى كه هيچكس با من چيزى برگرفتى « 10 » .
[ استاد امام رحمه اللّه گويد « 11 » ] بدانيد كه [ چون « 11 » آن « 12 » قوم آداب
هامش
( 1 ) - مب : بر من نبارد .
( 2 ) - مب : همىكنم .
( 3 ) - مب : يا جوامرد .
( 4 ) - مب : و پراكندن .
( 5 ) - مب : با خواص در سفر بودم .
( 6 ) - مب : بر رانش .
( 7 ) - مب : است .
( 8 ) - مب : بر مرقع .
( 9 ) - اصل : رفقى . مب : مطابق متن عربى است .
( 10 ) - مب : بود آنجا نشدم و نگذاشتم كس را كى چيزى از من برگرفت .
( 11 ) - مب : ندارد .
( 12 ) - مب : اين .