تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
تا باران بر سر من نيايد « 1 » با خويشتن همىگفتم كاشكى من بمردمى و نگفتمى كه امير توئى پس مرا گفت چون با كسى همراهى كنى چنين كن كه من با تو كردم « 2 » . جوانى بنزديك ابو على رودبارى آمد چون بازخواست گشت گفت شيخ چيزى بگويد گفت يا جوانمرد « 3 » اجتماع اين قوم بوعده نبود و پراكندگى « 4 » ايشان بمشاورت نبود . مزيّن كبير گويد اندر سفر بودم با خوّاص « 5 » ، كژدمى بر زانويش « 6 » ميرفت برخاستم تا ويرا بكشم نگذاشت گفت دست بدار [ كه ] همه چيزها را بما حاجت باشد « 7 » و ما را بهيچيز حاجت نيست . ابو عبد اللّه نصيبى گويد سى سال سفر كردم ، هرگز خرقه بمرقّع « 8 » ندوختم ، و هيچ موضع كه مرا رفيقى « 9 » بودى آنجا نشدمى و نگذاشتمى كه هيچكس با من چيزى برگرفتى « 10 » . [ استاد امام رحمه اللّه گويد « 11 » ] بدانيد كه [ چون « 11 » آن « 12 » قوم آداب
هامش
( 1 ) - مب : بر من نبارد . ( 2 ) - مب : همىكنم . ( 3 ) - مب : يا جوامرد . ( 4 ) - مب : و پراكندن . ( 5 ) - مب : با خواص در سفر بودم . ( 6 ) - مب : بر رانش . ( 7 ) - مب : است . ( 8 ) - مب : بر مرقع . ( 9 ) - اصل : رفقى . مب : مطابق متن عربى است . ( 10 ) - مب : بود آنجا نشدم و نگذاشتم كس را كى چيزى از من برگرفت . ( 11 ) - مب : ندارد . ( 12 ) - مب : اين .