رويم را پرسيدند از ادب « 1 » سفر گفت آن بود كه « 2 » همّت وى در پيش قدم [ وى ] نشود و هرجا كه دل وى بپسندد « 3 » آنجا منزل كند .
از مالك دينار حكايت كنند [ كه ] خداوند تعالى وحى فرستاد بموسى عليه السّلام كه نعلين كن و عصا از آهن و برگير « 4 » و سيّاحى كن [ در زمين « 5 » ] و آثار و عبرتها [ ء من ] طلب مىكن تا آنگاه كه نعلين به درد و عصا بشكند .
ابو عبد اللّه « 6 » مغربى سفر كردى دائم « 7 » و شاگردان وى بازو « 8 » بودندى و دائم محرم بودى و چون از احرام بيرون آمدى ديگربار احرام گرفتى « 9 » و هرگز جامهء وى شوخگن نشدى [ و ناخن وى بنه باليدى ] و [ موى وى دراز نشدى « 5 » ] و بشب ياران وى با وى همىرفتندى و چون يكى از راه بيفتادى گفتى بدست راست [ بازگرد « 5 » ] يا فلان ، يا دست چپ « 10 » بر راه همىداشتى ايشانرا و ايشان از پس پشت او « 11 » ، و هيچيز كه دست آدميان به دو « 12 » رسيده بودى نخوردى و طعام او بيخ گياهها بودى چون يافتندى براى او بركندندى .
هامش
( 1 ) - مب : آداب .
( 2 ) - مب : آنك .
( 3 ) - مب : بايستد .
( 4 ) - مب : بموسى عليه السلام وحى فرستاد كى نعلينى از آهن و عصاء آهنين بردار .
( 5 ) - مب : ندارد .
( 6 ) - مب : عبد اللّه .
( 7 ) - مب : دايم سفر كردى .
( 8 ) - مب : با وى .
( 9 ) - مب : محرم شدى .
( 10 ) - مب : يا فلان و بدست چپ بازگرد .
( 11 ) - مب : و ياران از پس پشت ، ايشان را راه راست مىداشتى .
( 12 ) - مب : آدمى بدان .