حضور همه بجاى « 1 » آورده باشند ، از مجاهدتها خواهند كه بر آن زيادت كنند ، احكام سفر باز آن اضافت كنند « 2 » رياضت نفس را كه او را « 3 » از ميان معلوم بيرون برند [ و از ميان آشنايان ببرند « 4 » ] تا با خداى زندگانى چون كند بىعلاقتى و بى - واسطهء و اندر سفر از وردها كه اندر حضر « 5 » داشته باشند هيچيز « 6 » دست بندارند گويند رخصت ، آن را « 7 » بود كه سفرش بضرورت بود ما را هيچ شغل « 8 » نيست و سفر ما را « 9 » ضرورت نيست .
از نصر آبادى حكايت كنند گويد اندر باديه ضعيف شدم چنانك از خويشتن نوميد شدم ، بروز بود « 10 » چشم من بر ماه افتاد بر وى ديدم نبشته « 11 » فسيكفيكهم اللّه قوى گشتم و اين حديث از آنوقت باز بر من گشاده شد « 12 » .
ابو يعقوب سوسى گويد مسافر را چهار چيز ببايد ، علمى [ بايد « 4 » ] كى او را « 13 » نگاه دارد و ورعى [ بايد « 4 » ] كه ويرا « 14 » از ناشايستها [ بازدارد ] و وجدى
هامش
( 1 ) - مب : چون بجاى .
( 2 ) - مب : كردند .
( 3 ) - مب : نفس را .
( 4 ) - مب : ندارد .
( 5 ) - مب : در حضرت .
( 6 ) - مب : هيچ .
( 7 ) - مب : كسى را .
( 8 ) - مب : شغلى .
( 9 ) - مب : و سفر ما .
( 10 ) - مب : يك روز .
( 11 ) - مب : نبشته ديدم .
( 12 ) - مب : و اين حديث ناگاه مرا فتوح بود .
( 13 ) - مب : ويرا .
( 14 ) - مب : او را .