[ تمام بايد « 1 » ] كه او را « 2 » برگيرد و خلقى [ بايد « 1 » ] كه او را « 2 » مصون دارد .
و گفتهاند سفر را از آن سفر خوانند كه خوى مردان اندرو « 3 » پيدا گردد « 4 » .
و كتّانى چون درويشى يك بار بيمن شدى پس بار ديگر بازشدى ، او را مهجور كردى و آن از آن كردى كى گفتى بيمن از بهر رفق شدست « 5 » .
ابراهيم خوّاص اندر سفر هيچيز « 6 » برنگرفتى و هرگز سوزن و ركوه از وى جدا نشدى « 7 » گفتى چون جامه به درد سوزن [ به كار « 1 » ] بايد [ كه جامه به او دوزند ] تا عورت پيدا « 8 » نشود و ركوه طهارت را بايد و اين چيزها را علاقت و معلوم نداشتى « 9 » .
از ابو عبد اللّه « 10 » رازى حكايت كنند گفت از طرسوس بيرون شدم ، تهى پاى « 11 » ، رفيقى با من بود اندر ديهى شديم بشام ، درويشى مرا نعلينى « 12 » آورد ، نپذيرفتم
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : ويرا .
( 3 ) - مب : در آن .
( 4 ) - مب : شود .
( 5 ) - مب : كتانى گويد درويش كى يك بار همىشدى پس ديگربار بازشدى او را مهجور كردندى و گفتندى كى از بهر رفقى شده است . متن عربى : و انما كان يفعل ذلك لانهم كانوا يسافرون الى اليمن ذلك الوقت لاجل الرفق . و اين بدان كردى كه صوفيان در آن روزگار بيمن براى رفق و قوت رفتندى . مب : غلط است . اصل : ناقص است .
( 6 ) - مب : هيچ .
( 7 ) - مب : نبودى .
( 8 ) - مب : ظاهر .
( 9 ) - مب : و در طهارت ركوه به كار بايد و اين از علامت معلوم نشمردى . ظ : علاقت و معلوم
( 10 ) - مب : عبد اللّه .
( 11 ) - مب : پاى برهنه .
( 12 ) - مب : نعلينى به من .