تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
گام [ تو را ] كفايت بود كه از نزديك خويش فراتر نهى « 1 » . و حكايات ايشان اندر سفر مختلف است چنانك ياد كرديم [ اقسام ايشان اندر احوال « 2 » ] . احنف همدانى گويد اندر باديه بودم ، تنها بمانده ، دست برداشتم گفتم ضعيفم و رنجور ، يا ربّ بمهمان تو همىآيم « 3 » ، اندر دلم افتاد كه گويندهء گويد كه خوانده ترا « 4 » گفتم يا ربّ اين مملكتى است [ فراخ « 2 » ] كه طفيلى بردارد ، آوازى شنيدم از پس پشت ، بازنگرستم ، اعرابيى را ديدم ، بر اشترى نشسته ، مرا گفت يا عجمى تا كجا گفتم بمكّه [ خواهم شد « 2 » ] گفت خوانده‌اند ترا « 5 » گفتم ندانم ، گفت نگفتست من استطاع اليه سبيلا [ آنكس بمكّه شود كه تواند ، او را « 2 » ] گفتم مملكت فراخ است و طفيلى برتابد « 6 » [ گفت نيك طفيليى تو . گفت « 2 » ] اين شتر [ را « 2 » ] خدمت توانى كرد . گفتم توانم ، از اشتر فرود آمد و اشتر به من داد و گفت برين برو « 7 » . كسى كتّانى را گفت مرا وصيّتى كن گفت جهد آن كن كه هر شب بديگر مسجدى « 8 » مهمان باشى و نميرى « 9 » مگر ميان دو منزل .
هامش
( 1 ) - مب : فراتر شدى تا چندين رنج به تو نرسيدى . ( 2 ) - مب : ندارد . ( 3 ) - مب : آمده‌ام . ( 4 ) - مب : كى كسى گويدى كى ترا خواند . ( 5 ) - مب : ترا خوانده‌اند . ( 6 ) - مب : بردارد . ( 7 ) - مب : برنشين و برو . ( 8 ) - مب : بمسجدى ديگر . ( 9 ) - مب : و ازين جهان بيرون نشوى .
الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 489 | ابو القاسم عبد الكريم القشيري / بديع الزمان فروزانفر