و گفتم بيك سخن مرا پندى ده گفت حذر كن كه او « 1 » غيورست ، دوست ندارد كه اندر دل بنده جز از وى « 2 » چيزى [ ديگر « 3 » ] باشد .
نصر آبادى را مىآيد كه گفت « 4 » حق غيور است و از غيرت وى است « 5 » كه به دو راه نيست مگر « 6 » به دو .
و خداوند « 7 » تعالى وحى فرستاد بيكى از پيغامبران [ عليهم الصّلوة و السّلام « 3 » ] كه فلان كس را به من حاجتى است [ و مرا به دو حاجتى است « 3 » ] اگر او حاجت من روا كند من [ نيز ] حاجت او روا كنم ، آن پيغمبر [ اين در مناجات « 3 » ] بگفت كه بار خدايا ترا چگونه حاجت بود ببنده « 8 » گفت دل با كسى دارد جز من ، بگو دل ازو بردار تا حاجت وى روا كنم .
بايزيد بسطامى بخواب ديد حور العين « 9 » ، اندر ايشان نگريست ، آنوقت كه او را بود از آن بازماند ، به چندين روز « 10 » پس از آن [ هم ] ايشانرا بخواب ديد ، با ايشان « 11 » ننگريست گفت شما مشغول كنندگانيد .
رابعه بيمار شد ويرا گفتند سبب بيمارى تو چيست « 12 » گفت [ يك بار در ]
هامش
( 1 ) - مب : كى حق .
( 2 ) - مب : جز او .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : گويد .
( 5 ) - مب : او آنست .
( 6 ) - مب : الا هم .
( 7 ) - مب : و حق تعالى .
( 8 ) - مب : چگونه به دو حاجت است .
( 9 ) - مب : كنيزكان حورعين را بخواب ديد .
( 10 ) - مب : از سر وقت بيفتاد چندينگاه .
( 11 ) - مب : در ايشان .
( 12 ) - مب : چه بود .