تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
بهشت نگرستم ، مرا ادب كرد ، فرمان او راست [ نيز اين گناه نكنم « 1 » ] . از سرى حكايت كنند كه گفت بروزگارى دراز ، اندر طلب صديقى بودم « 2 » بكوهى بگذشتم ، گروهى [ افكاران و « 1 » ] نابينايان و بيماران را ديدم ، از حال ايشان پرسيدم ، گفتند آنجا مردى است ، اندر سالى يك بار ، بيرون آيد و دعا كند و مردمان « 3 » شفا يابند ، من بيستادم [ تا آن روز كه ] بيرون آمد [ و ] دعا كرد و همه شفا يافتند و بشدند « 4 » ، من از پس وى فراز شدم و اندرو « 5 » آويختم [ و ] گفتم مرا علّتى هست باطنى « 6 » ، داروى آن چيست گفت يا سرى دست از من بدار كه او « 7 » غيورست ، تا ترا نبيند كه بجز از وى با كسى آرام گيرى كه از ديدار وى بازمانى « 8 » . [ از استاد ابو على رحمه اللّه شنيدم كه گفت آنگاه كه آن اعرابى اندر مسجد پيغامبر صلّى اللّه عليه و سلّم شد ، و آنجا بشاشيد ، ياران بشتافتند تا ويرا بيرون كنند ، گناه آن اعرابى كرد در ترك ادب و ليكن خجلت ياران را بود و رنج با ايشان گشت كه آن ديدند كه حشمت او فرونهادند ، بنده همچنين باشد چون بزرگى و قدرت خداوند داند دشوار بود شنيدن ذكر او از آنك او را بغفلت ياد كند و ديدن طاعت آنك حرمت بجاى نيارد اندر آن . شبلى را پسرى بود نام وى ابو الحسن ، بمرد ، مادرش جزع مىكرد و موى خويش ببريد شبلى اندر گرمابه شد و آهك به روى خويش كرد تا موى روى همه بشد
هامش
( 1 ) - مب : ندارد . ( 2 ) - مب : مردى صديق را طلب مىكردم . ( 3 ) - مب : بيماران . ( 4 ) - مب : چون بازگرديدند . ( 5 ) - مب : فراشدم و در وى . ( 6 ) - مب : در باطن . ( 7 ) - مب : حق . ( 8 ) - مب : از ديدار بيفتى .