شد و گفت « 1 » [ من « 2 » ] معروفم ، هيچ باك مدار ، هيچ پسرت هست « 3 » كه قرآن [ بر « 2 » ] خواند گفت نه گفت شوهرت « 4 » گفت نه گفت پس مصحف باز من ده ، جامه « 5 » ترا .
[ وقتى دزدان اندر سراى ابو عبد الرّحمن سلمى شدند بمكابره ، آنچه يافتند ببردند كسى از اصحابنا حكايت كرد و گفت از شيخ ابو عبد الرّحمن شنيدم كه گفت اندر بازار همىآمدم جبّهء خويش ديدم اندر من يزيد ، بگذشتم و بازان ننگريستم .
وجيهى گويد از جريرى شنيدم كه گفت از مكّه بازآمدم ، نخست بسلام جنيد شدم تا وى رنجه نباشد ، ويرا سلام كردم و برفتم ، ديگر روز چون نماز بامداد بكردم اندر مسجد ما ، جنيد را اندر صف ديدم « 6 » گفتم من ديك براى آن آمدم تا تو رنجه نباشى گفت از فضل تو بود و اين حق تو است « 2 » ] .
ابو حفص [ حدّاد ] را پرسيدند [ از خلق « 2 » ] گفت آنست كه خداى عزّ و جلّ « 7 » اختيار كرد پيغمبر را عليه الصّلوة « 8 » گفت خذ العفو و امر بالعرف « 9 »
و گفتهاند خلق آنست كه بمردمان نزديك باشى [ و در ميان ايشان غريب باشى ] .
هامش
( 1 ) - مب : مىرفت و مىگفت .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : تو هيچ پسر دارى .
( 4 ) - مب : شوهر دارى .
( 5 ) - مب : و سجاده . اصل : مطابق متن عربى است .
( 6 ) - متن عربى : اذا انا به خلفى فى الصف . ناگهان او را پشت سر خويش در صف نمازگزاران يافتم .
( 7 ) - مب : خداوند .
( 8 ) - مب : رسول را صلى اللّه عليه .
( 9 ) - مب : اضافه دارد . و اعرض عن الجاهلين .