تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
شد و گفت « 1 » [ من « 2 » ] معروفم ، هيچ باك مدار ، هيچ پسرت هست « 3 » كه قرآن [ بر « 2 » ] خواند گفت نه گفت شوهرت « 4 » گفت نه گفت پس مصحف باز من ده ، جامه « 5 » ترا . [ وقتى دزدان اندر سراى ابو عبد الرّحمن سلمى شدند بمكابره ، آنچه يافتند ببردند كسى از اصحابنا حكايت كرد و گفت از شيخ ابو عبد الرّحمن شنيدم كه گفت اندر بازار همىآمدم جبّهء خويش ديدم اندر من يزيد ، بگذشتم و بازان ننگريستم . وجيهى گويد از جريرى شنيدم كه گفت از مكّه بازآمدم ، نخست بسلام جنيد شدم تا وى رنجه نباشد ، ويرا سلام كردم و برفتم ، ديگر روز چون نماز بامداد بكردم اندر مسجد ما ، جنيد را اندر صف ديدم « 6 » گفتم من ديك براى آن آمدم تا تو رنجه نباشى گفت از فضل تو بود و اين حق تو است « 2 » ] . ابو حفص [ حدّاد ] را پرسيدند [ از خلق « 2 » ] گفت آنست كه خداى عزّ و جلّ « 7 » اختيار كرد پيغمبر را عليه الصّلوة « 8 » گفت خذ العفو و امر بالعرف « 9 » و گفته‌اند خلق آنست كه بمردمان نزديك باشى [ و در ميان ايشان غريب باشى ] .
هامش
( 1 ) - مب : مىرفت و مىگفت . ( 2 ) - مب : ندارد . ( 3 ) - مب : تو هيچ پسر دارى . ( 4 ) - مب : شوهر دارى . ( 5 ) - مب : و سجاده . اصل : مطابق متن عربى است . ( 6 ) - متن عربى : اذا انا به خلفى فى الصف . ناگهان او را پشت سر خويش در صف نمازگزاران يافتم . ( 7 ) - مب : خداوند . ( 8 ) - مب : رسول را صلى اللّه عليه . ( 9 ) - مب : اضافه دارد . و اعرض عن الجاهلين .