تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
پاى من بنشكند ازان سبب از نماز بازمانم « 1 » . [ مردى احنف قيس را دشنام ميداد و از پس وى مىدويد ، احنف چون با قبيلهء خويش رسيد بيستاد و گفت اگر چيزى ديگر اندر دلت مانده است بگو آنجا تا كسى ازين بىخردان از قبيلهء ما نشنود كه ترا جواب دهد « 2 » ] . حاتم اصمّ را گفتند مردم را از همه كس احتمال بايد كرد « 3 » گفت آرى مگر از نفس خويش « 4 » . روايت كنند كه امير المؤمنين على كرّم اللّه وجهه « 5 » غلامى را بخواند نيامد ، ديگربار بخواند ، [ هم ] نيامد سديگر را بخواند ، نيامد على بر پاى خاست آمد « 6 » [ او را ديد ، پشت بازگذاشته « 2 » ] گفت [ اى ] غلام آواز من نشنيدى كه چندين‌بار ترا خواندم گفت شنيدم گفت پس چرا « 7 » نيامدى گفت كريمى تو دانستم ، ايمن بودم [ از عقوبت تو ، كاهلى كردم « 2 » ] نيامدم گفت برو كه ترا آزاد « 8 » كردم از بهر خداى [ عزّ و جلّ « 2 » ] . گويند معروف كرخى بكنار دجله آمد تا طهارت « 9 » كند مصحف و سجّادهء [ بر كنار دجله ] بنهاد زنى فرازآمد « 10 » [ و آن « 2 » ] برگرفت معروف از پس او فراز
هامش
( 1 ) - مب : تا پاى مرا تباه نكنى كى از نماز باز افتم . ( 2 ) - مب : ندارد . ( 3 ) - مب : كردن . ( 4 ) - مب : خود . ( 5 ) - مب : امير المؤمنين على بن ابى طالب رضى اللّه عنه روايت كنند كى روزى . ( 6 ) - مب : تا چندبار چنين كرد امير المؤمنين برخاست و بنزديك آن غلام شد . ( 7 ) - مب : شنيدى چرا . ( 8 ) - مب : كى آزادت . ( 9 ) - مب : وضو . ( 10 ) - مب : بيامد .