و در قول خداى عزّ و جلّ و اسبغ عليكم نعمه ظاهرة و باطنة گفتهاند نعمت ظاهر آنست كه صورت نيكو آفريد و نعمت باطن خوى نيكو « 1 » . ]
فضيل گويد اگر فاسقى نيكوخوى با من صحبت كند دوستر دارم از آنك « 2 » عابد [ ى ] بدخوى .
گفتهاند نيكوخوئى « 3 » احتمال كردن مكروههاست « 4 » [ و مدارا كردن « 1 » ] .
گويند ابراهيم ادهم بصحرا شد ، مردى سپاهى « 5 » پيش وى [ باز « 1 » ] آمد [ گفت « 1 » ] آبادانى كجاست ابراهيم بگورستان اشارت كرد مرد سپاهى يكى « 6 » بر سر ابراهيم زد و سرش « 7 » بشكست [ چون از وى بگذشت « 1 » ] گفتند اين « 8 » ابراهيم ادهمست زاهد خراسان ، مرد سپاهى بازگرديد و عذر خواست « 9 » ، ابراهيم گفت چون مرا « 10 » بزدى من ترا از خداى تعالى بهشت خواستم گفت چرا گفت بسوى آنك من « 11 » دانستم كه مرا [ از آن « 1 » ] مزد باشد نخواستم كه نصيب من از تو اجر نيكوئى بود « 12 » [ و نصيب تو از من بدى بود « 1 » ] .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : دوستر از آن دارم كى .
( 3 ) - مب : خوى نيكو .
( 4 ) - مب : از مكروهات بود .
( 5 ) - مب : بدشت بيرون شد مردى لشگرى .
( 6 ) - مب : لشگرى تازيانه .
( 7 ) - مب : و سر وى .
( 8 ) - مب : كسى گفت اين چيست كى تو كردى .
( 9 ) - مب : لشگرى بازگشت تا از وى عذر خواهد .
( 10 ) - مب : در آن وقت كى تو مرا .
( 11 ) - مب : زيرا كى .
( 12 ) - مب : كى نصيب تو از من ( بدى ) بود . اصل : مطابق متن عربى است .