چو يكبارگى گشت ايمن برو « 1 » * شبى گشت از جان او كينهجو
بدانديش را در كمينش نشاند * پس او را به نزديكى خويش خواند
190 بر خويشتن داشت تا ديرگاه * پس آنگاه كردش روانه به راه
بدانديش بر وى كمين برگشاد * به يك لحظه دادند جانش به باد
فگندند آوازه كو را به راه * به شب « 3 » خارجى كرد خيره تباه
مراره به فرمان سوى مرو باز * شد و ماند يك چندى اين كار راز
قتل سليمان كثير به فرمان ابو مسلم « 2 »
به بو مسلم آنگاه بدگوى مرد * ز گفت سليمان چنين ياد كرد
195 كه : « ما را چنان بُد گمان در امام * كه گردد به ما كارهايش تمام
نياييم ما خود برش در شمار * دگرگونه بايد كنون ساخت كار »
چو بوى خلافى در اين كار بود * به بندش ابو مسلم آورد زود
به دو گفت فرمان چنان كن امام « 4 » * هر آن كو برد از ره راست گام
به كارش محابا مكن يك زمان * سرآور بر او بر به زودى زمان
200 كنون چونكه انديشه دارى چنين * به دل باشدت بدگمانى يقين
زبان با سرت گشت زنهار خوار * ز سر دست شو اندر اين زشت كار
سليمان اگر چند پوزش نمود * نپذرفت و از وى برآورد دود
نگفته به بو جعفر از نيك و بد * سرآورد بر وى زمانه به خود
از اين شد ابو جعفر انديشناك * به دل گفت كو راست اين حكم پاك
205 چو بى او خليفه بر اين دسترس * ندارد ورا نيست حاجت به كس
بود حاكم او ، نه خليفه ، ازين * نشايد بر او بود ايمن يقين
از آن پس از آنجا شتابان به راه * به ملك عرب رفت و شد كينهخواه
به سفّاح احوال او بازگفت * ز كارش نماند ايچ اندر نهفت
به تدبير كوشيد در كار او * كه خونش چگونه درآرد به جو
هامش
( 1 ) ( ب 188 ) . سب : ايمن ازو .
( 2 ) سب : عنوان ندارد .
( 3 ) ( ب 192 ) ( دوم ) . در اصل : سب
( 4 ) ( ب 198 ) . سب : چنان كرد امام .